پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
دنیای زهرا 2
چرا بابا گریه میکنه؟
زهرا با تعجب به باباش نگاه میکنه
- چرا بابا گریه می کنه؟
- چرا اینجوری بوسم می کنه؟
- من که چیزیم نشده؟
- من که خوشحالم؟
- عمو مجید که حسابه آقاهرو رسید؟
- هه ... آقاهه هی میگفت غلط کردم ببخشید
- من خیلی ترسیده بودم
- عمو مجید عصبانی میشه خیلی ترسناکه
- آقاهم خیلی ترسیده بود
- آخه عمو مجید پدرشو در آورد
- حقشه
- میخواست منواذیت نکنه
- میخواست دستمو محکم نگیره بکشه
- دردم اومد
- هه خیال کرد بابام نیست
- عمو مجیدم که بود
- چه حالی داد عمو مجید بعدش بغلم کرد
- تازه برام شانسی هم خرید
- چرا بابا گریه میکنه؟
- بابا که آب نخورده! چرا میگه یاحسین؟
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385
تصور ذهنی از من
یه خواهشی کردیم از رامین جون همتون که میشناسینش آق رامین نیشو زنبور
قبوله زحمت فرمودند و تصوراته ذهنیشونو خیره سرشون ریختن بیرون
میبینیم باهم
تا بعد بیبینیم چیکار باید باهاش بکنیم
البته رامین جون دستت درد نکنه

گفته های رامین جون:
سه شنبه بیست و ششم دی 1385
دنیای زهرا 1
به دلیله روم به دیوار بودنه مطلبه ذیل بخش نظرات حذف می شود
به روی خودتون نیارین لطفا
انگار که نه انگار
اصلا من اینجا مطلبی زدم؟
هان؟
زهرا:مامان ؟
زهرا:چرا حسینو میخوان ببرن دکتر؟
مامان: کودوم حسینو؟
زهرا: بچه عمو مجیدو دیگه
مامان:آخه دلش درد میکنه مامان جون
فکر (آخه گریه نمیکنه که ! )
زهرا: مامانی چرا حسینو میخواین ببرین دکتر؟
زهرا: مریضه؟
مامانی:نه مامانی مریض نیست
مامانی:پسرارو وقتی کوچولون باید ببریمشون دکتر آقا دکتر .... آقا دکتر یه جای تنشونو ببره
زهرا: برا چی ببره؟؟؟؟؟
مامانی:آخه اگر نبره مریض میشن
زهرا: مامانی کجای حسینو می برن؟
مامانی:مامانی میخنده
تعجب
علامت سوال
فکر (کجاشو میخوان ببرن؟)
سکوت
چشما گرد به حسین خیره شده
حسینو می برن
دو ساعت بعد
صدای گریه شدید حسین میاد
زهرا: مامان حسینو آوردن
میدوه به طرفه بالا
هیچی نمیگه
فقط دنباله یه جای زخم میگرده تو تنه حسین
حسین از گریه زیاد کبود شده
هیچی پیدا نمی کنه
زهرا: مامانی بریدین؟
مامانی:آره مامان جون بریدیم انداختیم دور
بابا که از راه رسیده میگه
بابا: چرا انداختین دور؟ میاوردین امشب آبگوشت میخوردیم
بابا:حالا تمیزو شیک شده؟
همه میخندن
زهرا:بابا چیرو بریدن؟ با چی آبگوشت درست کنیم؟حسین تمیزو شیک شد؟
بابا میخنده
زهرارو بغل میکنه . فشارش میده . بوسش میکنه .
فکر(اه بابا هم جوابمو نمیده)
فکر(چرا همه میخندن؟)
فکر(چرا جوابمو نمیدن؟)
فکر(حسین که جاییش چیزی نشده. چرا گریه میکنه؟)
فکر(مامان حسین چرا گریه میکنه؟)
اه ازدست این آدم گنده ها

سه شنبه بیست و ششم دی 1385
دفاعیه
قبل از اینکه هر گونه مطلب دیگه ای بزنم یه سری توضیحات میدم
بیبینین دوستان من تصمیمی رو که گرفتم میگم
اونوقت شوما عزیزان لطف کنین اگر پیشنهاد بهتری دارین بگین
اونایی که منو میشناسن میدونن که اصلا اهل مطالعه و کتاب خوانی نبودم و نیستم
من اصلا با قواعد داستان نویسی رمان نویسی یا اصطلاحات یگه آشنایی ندارم
و همچنین اصوله نگارش صحیح رو هم نمیدونم
راستی دیکتمم ضعیفه
برای نوشتن اگر بخوام تو قاعده های داستان نویسی و نگارشو و املائی و غیره برم خیلی ازم انرژی میگیره
و میدونم کلا نوشتنو میازرم کنار
پس تصمیم گرفتم بدون فکر و محدود کردنه خودم تو قانون ها و قواعد داستان نویسی و نگارشی و املائی بنویسم
مهم برام طرح و ایده هاییه که به ذهنم میخوره
وفکر میکنم بدونه محدود کردنه خودم باید بیریزم بیرون
که حالا یواش یواش دارم خودمو گرم میکنم
اگر طرح وایده بدرد بوخوری ازم زد بیرون
اونوقت میشینم رو نگارشش هم فکر میکنم
رو قواعدشم فکر میکنم
با تشکر. هیبت
شنبه بیست و سوم دی 1385
ستاره و مهسا2
صبح مهسا با صدای مامان از خواب بیدار شد
دیرش شده بود با عجله حاضر شد و از خونه خارج شد
امروز دانشگاه امتحان داشت
ظهر مهسا ناراحت و کسل از دانشگاه برگشت
وقتی چشمش به سفره افتاد سر جاش خشکش زد
مات و مبهوت به سفره و مامان و خواهره کوچیکش مهشید خیره شد
پیشونیش خیس عرق شد
مامان گفت: چته چرا ماتت برده لباساتو عوض کن بیا سره سفره
مهسا بخودش اومد با قدمهای سنگین به طرفه اتاقش رفت
بعد از چند بار صدا زدنه مامان بلاخره اومد و نشست سره سفره
خیلی بی اشتها غذا میخورد
رنگ صورتش شده بود مثل گچ
مامان با تعجب به مهسا نگاه میکرد ولی چیزی نمیگفت
تا صدای مهشید بلند شد که آب می خوام
لقمه تو گلوی مهسا گیر کرد
قاشق از دستش رها شد
شروع کرد سرفه کردن
مامان با تعجب گفت : چت شد یهو چرا اینجوری میکنی . پاشو آب بخور برای مهشیدم بیار
مهسا به زمین چسبیده بود
به هر زحمتی که بود خودشو از جا کند و به طرفه آشپزخانه رفت
پاهاش میلرزید
به سختی به پیش میرفت
نفسهای تنده صدا دار با سرفه هاش قاطی شده بود
بلاخره به یخچال رسید اما از چهره ی نگرانش مشخص بود که اصلا دوست نداشت برسه
با دستان لرزون دره یخچال باز کرد
پارچ آب رو برداشت
از کابینت کناره یخچال لیوان برداشت
چشماش گرد شده بود به طرفه زمینه آشپزخانه
حتی یک پلک هم نمیزد
پارچ تو دستش میلرزید
آنقدر شدید که قطره قطره آب از پارچ به بیرون میریخت
مامان و مهشید بدون هیچ حرفی با چشمانه خیره به مهسا نگاه میکردند
مهسا با قدمهای کوچیکو لرزون به پیش میرفت
چشماش به طرفه مامان برگشت
یک نگاهه ملتمسانه
هنوز نگاهش تموم نشده بود
که پاهاش به هوا پرتاب شد
مهسا محکم به کفه آشپزخانه کوبیده شد
صدای شکستنه شیشه
جیغ بلند مهسا
فریاد مامان
جیغ مهشید
مامان به طرفه آشپزخانه دوید
دسته مهسا پره خون شده بود
مهسا خیره به سقف آشپزخانه نگاه میکرد
عضلاته صورتش شدیدا به لرزه افتاده بود
قطرات اشک از چشماش سرازیر شده بود
دسته لرزونشو که قطره قطره ازش خون میریخت جلوی چشماش آورد
با دهانه باز نگاه میکرد
صدای جیغ جیغ و قر قره مامانو نمیشنید
بلاخره به زحمت مامان مهسا رو از کف آشپزخانه بلند کرد
زخم شدید بود و عمیق
آب قند
پانسمان موقت مامان با پارچه
درمانگاه
دکتر
6 تا بخیه
در تمام مراحل مهسا مات مات بود
درد سوزنهای بخیه اصلا حالت چهره اش را عوض نمیکرد
بدون هیچ صدایی فقط اشک میریخت
جواب سوالات مامان ، دکتر ، پرستارو نفهمید که داده یا نه
حالا
مهسا با اضطراب شدید کنار پنجره رو تختش نشسته
یک لحظه انگشت از دهانش جدا نمیشه
رنگش پریده
جوابه ستاره رو چی بده؟
قول داده بود که هیچ عکس العملی برای اتفاقی که براش افتاد نشون نده
آیا ستاره میاد؟
آیا اونو میبخشه؟
آیا در امتحان مردود شده؟
آیا بازهم ستاره براش از آینده میگه؟
هرلحظه که به شب نزدیکتر میشه مهسا اضطرابش بیشتر میشه
گاهی میخنده
گاهی گریه میکنه
گاهی اخم میکنه
گاهی چهرش از درده تکون خوردنه دست مجروحش مچاله میشه
بلاخره انتظار دوباره به پایان رسید
ستاره آمد
مهسا رنگش کماکان مثله گچ سفیده
دونه های عرق رو پیشونیش پر شده
نفساش آروم میشه
به ستاره خیره میشه
توان صحبت نداره
سری به عنوانه سلام تکون میده
خیره به ستاره
بدون حرکته اضافی
حتی یک پلک بهم زدن
این داستان ادامه دارد....
جمعه بیست و دوم دی 1385
ستاره و مهسا1
امشب اولین شبیه که ستاره مهسا قراره آیندشو بهش نشون بده
مهسا شدیدا نگرانه و استرس داره
با هیشکی حرف نمیزنه
تو اتاقش کناره پنجره نشسته دائم یه نگاه به ساعتش میکنه یه نگاه به آسمون
امشب شام هم نخورده
امروز یکی دوبار یاده امتحانه فرداش افتاد ولی اصلا حال درس خوندن نداشت
سه شب بود خواب نداشت
سه شب بود که بلاخره ستارشو پیدا کرده بود
سه شب بود که به ستاره اش التماس کرده بود
تا دیشب بلاخره وعده امشبو از ستاره گرفته بود
ولی هنوز سیاهیه جای خالیش قاطی نوره ستاره ها آزارش می ده
سوالهای از آینده یک لحظه ذهنشو رها نمی کنه
آینده تحصیلات؟
همسر؟
فرزند؟
خوشبختی؟
فلاکت؟
زمان مرگ؟
چگونگی مرگ؟
ستاره بهش تاکید کرده بود که قسمتی از آیندرو بهش میگه
تا جنبه مهسارو بسنجه
مهسا باید از وقوع آینده جلوگیری نکنه
مهسا نباید راجع به ستارش و حرفاش با کسی صحبت کنه
و این برای مهسا و هر دختر دیگه ای خیلی سخته
مهسا خسته بود
خیلی خسته
یک سالی بود که در جنگ با ستارش بود
ستارش خودشو غایم میکرد و مهسا به دنبال اون
اما سه شب بود که این جنگرو پیروز شده بود
وامشب مقلوب جنگ باید به وعدش عمل کنه
مهسا مشتاقه
مهسا نگرانه
مهسا می ترسه
مهسا بی تابه
چشماش میسوزه
نمیفهمه که خوابش میره یا تو یبداریه که ستارش نمایان میشه
لبخندی همراه باترس در لبه مهسا نمایان میشه
با اضطرابه شدید و صدایی لرزون میگه سلام
سکوت میکنه و به ستاره خیره میشه
خنده در لبانش خشک شده
فقط نگاه
نگاه مشتاق
نگاه ملتمسانه
نگاه نگران
از چشماش معلومه که تمام حواسش معطوفه ستاره اس
بعد از یک ربع بی حرکت به ستاره نگاه کردن ناگهان بدنش شل میشه و خودشو روی تخت رها میکنه
عضلات چشمش کمکم شل میشه و روی هم میاد
آنقدر آروم نفس میکشه که هیچ صدایی یا تکونی ازش خارج نمیشه
قطره اشکی از گوشه چشمش روی صورتش میریزه
مهسا بدون هیچ حرکتی به خوابه عمیقی میره
این داستان ادامه دارد
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
از دیگر سایت ها1
ولی من خوب میشناسمش
حدود ۱۰ سال پیش هم یک شب مهمان ما در تهران بود
من چیزی راجع بهش نمیگم فقط یک لینک میزارم که فکر می کنم براتون جالب باشه
یه تیکه فیلمه جالب هم داخلش هست حتما ببینید
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
درد بی مطلبی2
جالبه

این خانومرو میگن وقتی شیره بچه بوده از مرگ نجاتش داده
شیرم اینجوری تشکر میکنه

حال میکنی تیریپ خفنارو
منم دلم میخواد !!!
چهارشنبه بیستم دی 1385
چشم خوردن
بعضیها دعوام کردن که چرا عکسه دخترتو میزاری تو نت؟
چشمش میزنن
یعنی واقعا اینجوریه؟
اشتباه کردم؟
نباید میذاشتم؟
چشش درآد اونی که بخواد دخترمو چشم بزنه
البته معمولا چشم و نظر از رو دشمنی نیستا
همیشه از روی علاقس
مام که حسابمون پاکه
با همه دشمنیم
پس بی خیال کسی چشم نمیزنه
راستی شماها تا حال چشم خوردین؟
جونه سالم بدر بردین؟
چه جوری چشم خوردین؟
ولی فکر کنم عموما وبلاگیا زبونه درازشون باعث میشه چشم بوخورن
شما چطور؟
من که چشم خیلی خوردم
آخه تو کله پاچه چشمو از همه چیش بیشتر دوست دارم.
وای که دهنم آب اوفتاد
نونه سنگک تازه
دو رو کنجیتی
یه قابلمه کله پاچه
بیشینی پاش چه حالی میده
نه نه نه نشینی پاش
شیرجه بزنی توش
وای ضعف کردم
سه شنبه نوزدهم دی 1385
چرا خودکشی نه؟
نظرتون راجع به مرگ چیه؟
آیا ترس داره؟
آیا باید به استقبالش رفت؟
آیا باید فرار کرد؟
شنیدین از حضرت رسول(ص) روایت داریم که اگر یک مرده متحرک می خواهید ببینید . به علی (ع)نگاه کنید؟
درسته که از یکی از معصومین (س) روایت داریم بمیرید قبل از آنکه بمیرانندتان؟
آیا این روایت یعنی خودکشی؟
خودکشی شجاعت می خواد؟
خودکشی یک نوع فراره؟
تعریفتون از خودکشی چیست؟
چرا اینقدر بازاره خودکشی تو این وبلاگا داغه؟
چرا اینقدر آماره خودکشی بالا رفته؟
آیا راه حل خوبیه ؟
با وجوده این همه مشکلات چرا خودکشی نکنیم؟
با وجود این همه بی وفاییها چرا خودکشی نکنیم؟
با وجود این همه شکست تو عشقها چرا خودکشی نکنیم؟
چرا خودکشی نه؟
این همه جوونا که به خودکشی رو آوردن وعموما دانشجو هستند و تحصیل کرده بیشتر و بهتر نمی فهمند؟
چرا اونایی که خودکشی کردن و متاسفانه یا خوشبختانه نجات پیدا کردن اینقدر به کارشون افتخار میکنن؟
چرا ما نکنیم؟
نمیشه با یکی هماهنگ کنیم بیاد نجاتمون بده بعد بریم خودکشی کنیم؟
هم پوزشو میدیم هم شاعر میشیم !
ایول تیریپ شعره سیاه !
چند روش معموله خودکشی به دوستان مشتاق معرفی می گردد.
قرص اعصاب اونم به تعداده مکفی در آب حل شود و یکجا سر بکشید
نفت و آتیش
سقوطه آزاد از ارتفاع زیاد (البته توجه شود که حتما با ملاج سقوط شود)
زدنه رگه دست یا گردن
طنابه دار (البته اراده خیلی قوی میخواد)
اسلحه گرم (راحت ترین روش)
آمپوله هوا
پریدن رو ریله قطار
و...
از دوستانی که تجربیاته دیگری هم دارند تقاضا می شود راهنمایی کنند
منتظره خبره خودکشیه دوستان هستیم
ما هم در مرحله بررسی هستیم
سه شنبه نوزدهم دی 1385
درد بی مطلبی 1
امروز نرسیدم
پس اولین عکسه دیجیتاله زهرارو داشته باشین

دوشنبه هجدهم دی 1385
ای کاش هیچوقت ...
بعده هفت ماه انتظار
بعده هفت ماه نگاه
فقط نگاه
فقط
بعده هفت ماه با نگاه حرف زدن
بعده هفت ماه با نگاه حرف شنیدن
بعده هفت ماه زندگی باخیالش
فقط خیال
فقط
بعده هفت ماه مشقه انتظار نوشتن
بعده هفت ماه مشقه جرات نوشتن
بعده هفت ماه نقاشی بر دل کشیدن
بعده هفت ماه قصه ی با اوبودن نوشتن
بعده هفت ماه تشنگیه ی فقط یک کلام از او شنیدن
بعده هفت ماه انتظار تو کوچه ی آشنایی
بعده هفت ماه یواشکی تعقیب کردنه او
...
بعده هفت ماه...
بلاخره جرات اومد
بلاخره روزش رسید
بلاخره تصمیم گرفت
بلاخره صداش کرد
بلاخره دستش نزدیکه دسته او رفت
وفقط تکه کاغذی که روش نوشته بود
امیر
با شیشتا عدد
اما
اما اونروز تو خیالو انتظار خوابش رفت
خواب
تلفن زنگ خورد
زنگ
رینگ رینگ رینگ رینگ رینگ
حراسون از خواب پرید
اما مثله اینکه مغزش هنوز خواب بود
-الو
همهمه
-الو؟
همهمه
-الووووووو؟
همهمه
-مگه مرض داری زنگ میزنی حرف نمیزنی کثافت؟ هر موقع خواستی حرف بزنی زنگ بزن
همهمه و
...بوق بوق بوق بوق
کی بود؟
چرا حرف نمیزد؟
کی میتونست باشه؟
فکر فکر فکر
ای وایییییییییییییی
یعنی به همین راحتی؟
بعده هفت ماه؟
...
تموم شد؟
انتظار تموم شد؟
خیال تموم شد؟
نگاه تموم شد؟
نقاشیو مشق تموم شد؟
فقط حسرته فرصت؟
حسرت؟
فرصت؟
ای کاش هیچوقت ...
یکشنبه هفدهم دی 1385
تبریک
عید سعید غدیر خم بر تمامی شیعیان مبارک باد

شنبه شانزدهم دی 1385
کلومه اول
من الآن ۱۰ دقیقم نمیشه که این وبلاگو درست کردم.
چرا درست کردم؟
خب معلومه حسودیم شد.دیدم همه واس خودشون وبلاگ دارن خب مام زدیم.
چی می خوام توش بنویسم؟
همه چی داستان -جک- تبلیغ کارمون- حرفای دلمو - خاطراتمو و ...
دیگه بستگی داره چی پیش بیاد
راستی عکس هم میزنم
