تبليغاتX
ربط دار

شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

عجیبه:

سلام

امروز یه چیزه عجیب دیدم

به ۴ نقطه ی وسط تصویر زیر به مدت ۳۰ ثانیه نگاه کنین

بعد سزیع به یه دیوار سفید نگاه کنین

و خیلی تند و بدون وقفه شروع کنین به پلک زدن

چی میبینید؟

 


توجه توجه :

درصورت نیاز به یخ اینترنتی به (( آدمیت )) مراجعه فرمائید

نوشته شده توسط هیبت در 23:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

باید یا نباید

 

دوستی در جلسه پنجشنبه های حلقه سه شنبه ها می گفت

تو فیلمنامه نباید محتوا محور بود

نباید از اول دنبال هدف بود

نباید فکر نتیجه گیریه فیلم باشی

نباید فلان

نباید بیسار

باید فلان

باید بیسار

اما من میگم

تو وادیه هنر کلا باید نباید هارو برداشت

قائده و اصول رو ورداشت

اگر منطقی جلو بری روی چهار چوب پیش بری

باید نباید ها بزاری تو کارت

هنرمند واقعی نیستی

مثال میزنم

هنرمند واقعی اونیکه شعر غزلو ابدا کرد یا کسانی هستند که الآن غزل میگن؟

هنرمند واقعی اونیکه یه بنای نوع در سبک فیلم سازی ایجاد کرد یا کسانی که از سبکش تقلید میکنن؟

و و و

البته سوال ایجاد میشه که شاید مثلا کسی غزل گفته غیر از نفر اول و غزلش هم شاهکاره

جواب من اینه که قطعا این شخص در جزئیات یک نو آوری کرده

من خودم دنبال اینم که از چهارچوب بزنم بیرون

شما چطور؟

 

نوشته شده توسط هیبت در 0:55 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385

دنیای زهرا 6

 

از دست بابا و مامانم خیلی عصبانیم

اصلا دوسشون ندارم

واسه اینکه منو عروسیشون نبردن

امروز هم کلی گریه کردم

هر چی بهشون میگم چرا منو عروسیتون نبردین میخندن

بابام میگه: خب گریه نکن دوباره دوماد می شم تو رو هم میبرمت عروسی

بهش می گم چجوری؟

میگه: یه مامانه دیگه برات میخرم

مامانم وشکونش گرفت

دلم خنک شد

من نمی خوام

می دونم داره اذیت میکنه

حرصمو در آوردن

دیگه باهاشون قهرم

 

نوشته شده توسط هیبت در 22:26 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم بهمن 1385

قرطی بازی

 

والا ما یه شیش هفت سالی هست وارد دنیای صوت وتصویر وفیلم و ازین حرفا شدیم

ولی هر کاری کردیم پشت دوربین بوده از دستیاری گرفته تا تصویر برداریو صدا برداری و کارگردانی

اما بلاخره یه بار یکی از دوستان عزیزم مارو انداخت جلوی دوربین

یه کلیپ ساختند دفاع مقدسی

مام شدیم نقش اولش

نمی دونم تجربشو دارین یا نه؟

خیلی سخته - خیلی

همچین که متوجه میشی لنز دوربین داره نگات میکنه یهو یخ میکنی داغ میشی

خلاصه باید بری جلوی دوربین تا بفهمی چی میگم

چنتا عکس پشت صحنشو براتون میذارم ببینین. البته فقط خودمو که گیر ندن

بعد هم از کارگردان اجازه میگیرم بعدا شاید کلیپ هم گذاشتم

 

خوداییش تریپو حال میکنین؟ آخره شهیده

این یکی بدجوری ترسیدم

این یکی تو کویره

روم به دیوار خلاف ادب دارن آرایشم میکنن

اینم که پایان خوش فیلمو آشتی کنونه

اینم برای اینکه سوال بعضی از دوستان جواب داده بشه

 


توجه توجه

این وبلاگ تازه راه اندازی شده اگر از جونتون سیر شدین یه سر بزنید

                                   (( آدمیت))

نوشته شده توسط هیبت در 22:50 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم بهمن 1385

دنیای زهرا 5

 

 

سلام

الکی نخندینا من دارم گریه میکنم اونم واقعی

بسه اینهمه بابام به این گریه م خندیده

هی این مامانم میگه عکسای خوشگله زهرارو اقلا بذار تو اینجا

بابام گوش نمیده

لب و لوچ خودتونم کج و کوله اس

 

اولین سوره ای که یاد گرفتم قل هو الله بوده اونم این جوری:

اگر میخواین گوش بدین اینجارو باید بزنین ((قل هو الله))

 


 توجه:

خب من الآن خودمم نه زهرا

راجع به داستان ((شاید...))

البته خیلی ها میگن نباید طرح داستانتو لو بدی

نمی دونم این اوف داره برای نویسنده و از این حرفا

ولی از اونجایی که نه این داستانه نه من نویسنده میگم

من تو این داستان میخواستم بگم:

یه دختری تنهای تنها زندگی میکنه

هر دفعه که مریض میشه و حالش بده

شب که میخواد بخوابه از ترس اینکه نکنه صبح دیگه بیدار نشه همه کارشو میکنه و برای مردن آماده میشه

تختشو رو به قبله میکنه

خودشو می پوشونه که اگر اومدن جنازشو ببرن نگاهه نا محرم بهش نخوره

بدهیاشم مینویسه

اما وقتی صبح که بیدار میشه و نمرده روز از نو

نوشته شده توسط هیبت در 21:32 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم بهمن 1385

شاید ...

 بلاخره یه چیزی نوشتم که یه چند روزی روش کار کردم و چند بار پاکنویسش کردم

بی رحمانه نظر بدین

کشون کشون خودشو به آشپزخونه رسوند
کیسه قرصارو برداشت
یه نگاه به نسخه دکتر کرد
چنتا قرص از توش برداشت و همرو یکجا ریخت تو دهنش
رفت طرفه ظرفشویی
 شیره آبو باز کرد
دستشو گرفت زیره آب
یه قلپ آب نخورده بود که چنتا سرفه شدید کرد که از شدته سرفه ها پاش خم میشد
بعد هم تمامه آبو قرصی رو که خورده بود استفراغ کرد
صورتش کبود شده بود
تمامه بدنش میلرزید
دست به دیوار خودشو رسوند به اتاق خواب
دستشو تکیه داد به لبه تخت
چنتا نفس عمیق کشید
چشماش کاسه خون شده بود
گوله گوله اشکاش پایین میومد
تمام نیروشوجمع کرد و به زحمت تخت تکون داد
تختو انقدر کشید تا نسبت به پنجره و دیواره اتاق کاملا چرخید و اریب وسط اتاق قرار گرفت
یه نگاهی به تخت کرد یه نگاه به جا نمازش و لبه تختو رها کرد
نفس نفس میزد
پاهاش روی زمین کشیده میشد تا رسید به میزش
یه کاغذ از لای دفتره خاطراتش کند
خودکارشو برداشت و گذاشت روی کاغذ
مکث کرد
چشماشو چند لحظه ای بست
بعد روی کاغذ نوشت
اصغر آقا سوپری 250 تومن
علی ساندویچی 1500 تومن
دوباره کمی مکث
بعد نوشت میل بافتنی زری خانوم موسوی
چشماشو بست و سرشو پایین انداخت
خودکارو انداخت
یه تیکه چسب نواری کند و زد لبه کاغذ
رفت طرف دره آپارتمان
از دیواره روبروی در آپارتمان یه کاغذ مثل کاغذ توی دستش کند
کاغذ توی دستشو چسبوند جای کاغذ قبلی
کمی از کاغذ فاصله گرفت و یه نگاهی به کاغذ کرد
قفل شب بنده درو باز کرد
رفت تو اتاق خواب
در کمد دیواریو باز کرد
مقنعه ، مانتو و شلوارشو برداشت و با هزار مکافات تنش کرد
خودشو انداخت روی تخت
به پشت خوابید و دوتا دستشو گذاشت روی سینش
نگاهی به ساعته دیجیتالیه بالای تختش کرد ساعت بیست و چهار شبو نشون میداد
نفس های صدا دارش کم کم اروم شد
زیره لب یه چیزایی می گفت
چشمای نیمه بازشو بست
.....
با بلند شدنه صدای ساعت چشمانش باز شد
با نگرانی به ساعت نگاه کرد
ساعت هشت و نیم صبح بود
خودشو از جا کند
با سرعت به طرفه دستشویی رفت
دستو صورتشو شست
مقنعه و مانتوشو مرتب کرد
کیفشو برداشت
کفشاشو پوشید
از خانه خارج شد.
 
 
اطلاعیه:

             یه وقت به این آدرس وبلاگ گروهیه جدیدمون سر نزنینا خوشحال میشیم

                                                        ((   پاتوق ادبی  ))


نوشته شده توسط هیبت در 22:57 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم بهمن 1385

دنیای زهرا 4

 

میخوام آبرشو ببرم

آخه هی عکسای اخموی منو میزنه اینجا

من همش میخندم

بد اخلاق نیستم که

تازه خیلیم کار میکنم تو خونه

اونم از دو سال پیش

 

اصلا ولش کن بیاین اتل متل توتوله بازی

پاهاتونو دراز کنین

جرزنی نکنینا

آماده این ؟

اینجارو بزنین من میخونم

نوشته شده توسط هیبت در 7:24 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم بهمن 1385

مگسها عاشق می شوند

سلام

اینم ورژن دوی مگسی که تو یکی از کامنتای حلقه گذاشته بودم ولی کسی تحویل نگرفت

سالها پیش  وقتی با ناصرالدین شاه داشتیم تیله بازی می کردیم . تابستون بودو مگسا هم زیاد .
دو تا مگس که ظاهرا یه تصادف خیلی شدید کرده بودن وگلگیراشون به هم گیر کرده بود , تو مسیر تعمیر گاه توجه ناصرو به خودشون جلب کردن.
ناصر یهو به این دوتا مگس خیره شد . تیلهارو رها کرد . اول فکر کرد که یه مگس دوقولو پیدا کرده اما وقتی مگسارو صدا کردیمو ازشون پرسیدیم جریان چیه ؟
یکیشون گفت آره یه چند سال پیش که جوون بودمو کلم داغ بود مشغول (خرمگسم به هوا) بازی با داداشامو پسر عموام بودیم که تو تعقیبو گریز رفتم تو حیاط همسایه.
از پشت شیشه چشمم اوفتاد به کابینته آشپزخونشون یهو میخکوب شدم. چقدر زیبا خوش اندام با اشوه خاصی تنشو داده بود به آفتاب بی حرکت خوابیده بود با همون نگاه اول عاشقش شدم. دیگه سرتونو درد نیارم . روز به روز لاغر تر میشدم . هر روز کارم شده بود بیام پشته شیشه ساعتها به عشقم زول بزنم خوب که قلبم به تالاپ تولوپ می افتادو داغ میکردم با حیجانه عجیبی دوره خونه می گشتم تا یه راهه نفوزی پیدا کنمو برم به وصاله محبوبم برسم. اما چی بگم که دریغ از یه سوراخ یا منفذ ریز که ازش ردشم . یه دفم دو روز پام لایه سوراخای توری پنجره گیر کرد که بعد از دوروز بابام اومد نجاتم دادو با کتک بردم خونه.تا یه روز که از شدت عصبانیت سرمو گرفتم به سمت آسمونو شروع کردم با قدرته تمام پرواز عمودی به طرفه ابرا .

 

رفتمو رفتم تا دیگه از شدت خستگی بالام قفل کرد .همینجورری تو آسمون ملق می خوردمو به طرفه زمین میومدم که یه دفعه چشمم خورد به سوراخ دودکش .
فکری به نظرم رسید جون گرفتم سریع به طرفه دودکش رفتم خودمو از داخله دودکش رسوندم تو خونه .
هر لحظه ضربان قلبم بیشتر میشد . چشام سیاهی می رفت . وای آخ جون الان به عشقم امیدم آرزوم میرسم. دیگه توان پرواز نداشتم شروع کردم راه رفتن رسیدم پایین همون کابینت. مونده بودم چی کار کنم. چی بگم . با چه کلمه ای شروع کنم.
دیدم هر چی فکر کنم بدتره تصمیم گرفتم برمو هر چی به زبونم اومد بگم. هر چی جرات داشتم تو خودم جمع کردمو پریدم . چشتون روزه بعد نبینه همچین که رسیدم بالا سرش .شوکه عجیبی خوردم. کاشکه هیچ وقت راهی پیدا نمیکردم بیام تو کاشکه با دیدنش مرده بودم. اون . اون ... اون مگس نبود تفاله چایی بود...
احساس پوچی میکردم بی هدف شروع کردم پرواز از همون دودکش از خونه اومدم بیرون. میخواستم تمومش کنم . من زندگیه بدون اونو نمی خواستم.
چشمامو بستمو باسرعت تمام شروع کردم به طرفه حشره کش برقی دو تا خونه اونورترمون پرواز کردن. هر لحظه اشتیاقم به مرگ بیشتر میشد که ناگهان با یه چیزی محکم برخورد کردم . گفتم تموم شد اما نه هنوز نمورده بودم چشمامو باز کردم دیدم بله همین وضعیتیرو که میبینین . حالا از اون روز تا حالا بحث داریم من میخوام بمیرم این نمی خواد . میگم خوب بیا بریم مکانیکی یا صافکاری جدامون کنن میگه من همینجوری راحتم حالا جناب ناصرالدین شاه شما بگو ما چیکار کنیم؟
ناصر یخورده فکر کردو یواشی از پشته سرش مگس کشو ورداشتو محکم زد تو ملاج جفت مگسای بخت برگشته که هر کدوم از یه طرف اوفتادن.

حالا
ناصرالدین شاه چه ربطی به من داره بی ربطه
تیله بازی چه ربطی به مگس کش داره بی ربطه
مگس چه ربطی به مکانیکی داره بی ربطه
بی ربط چه ربطی به ربط دار داره بی ربطه
.

.

.

 

نوشته شده توسط هیبت در 12:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم بهمن 1385

دنیای زهرا 3

 

سلام

این بابای منا

هی گیر میده

هنوز پسونک میخوردم هی این چیزرو میگرفت جولوم

هی گیر میداد سوره بخون شعر بخون اسمت چیه

حالا یدونشو گوش بدین

 اگر میخواین صداموگوش کنین رو این بزنین!  (یه توپ دارم قلقلیه)

بابام میگه خوداییش داستانه زیری رو بخونین نظر هم بدینا

نوشته شده توسط هیبت در 7:57 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم بهمن 1385

جنون مگسی

دوستان سلام
این داستان هم بر میگرده به تقریبا ۳سال قبل که در یکی از تمرینهای کلاس فیلم نامه نویسی نوشتم
حالام به خاطره درخواست آزاد عزیز و گل روی ایشون اینجا میزنم
البته چند ماه پیش تو وبلاگ حلقه زدم
 
به نام خدا

سارا داخل ماشين پژو 405 صندلي عقب كنار پنجره نشسته و ماشين با سرعت زياد در حركت است. سارا به طلوع خورشيد چشم دوخته و دستانش را در مسير باد بازي مي دهد. پدر و مادرش در صندلي‌هاي جلوت ساكت نشسته اند. ناگهان يك مگس محكم به دست او مي خورد و له مي شود. هم زمان مگس ديگري به داخل ماشين پرت مي شود. آقا مگسه كه از له شدن همسرش كف دست سارا شوكه شده است به صورت او مات شده و با خشم به سارا نگاه مي كند و پس از چند لحظه به سر و صورت سارا حمله مي كند. سارا با حركت دست سعي دارد مگس را رد كند. يكي از ضربات دستش به مگس مي خورد و او را به گوشه اي پرت مي كند. مگس وقتي از جنگ تن به تن نا اميد مي شود، خود را درون كيسه تخمه كه بين صندلي هاي جلوست مي رساند. سارا با دستمال كاغذي خانم مگس را از روي دستش پاك مي كند. آقا مگسه با چشمان اشك بار منتظر لحظه انتقام مي نشيند.

 

 

سارا از راه مي رسد. كيسة تخمه دستش است و حواسش به آقا مگسه نيست كه درون آن اين ور و  آن ور پرت مي شود. كيسه را روي كابينت آشپزخانه مي اندازد. مگس از درون كيسه بيرون مي آيد و پرواز مي كند و به دنبال سارا به اتاقش مي رود.

مادر سارا: دخترم يواش يواش پذيرايي رو مرتب كن كه عصري خواستگار قراره بياد.

سارا با شنيدن صداي مادر كمي سرخ مي شود. لبش را مي گزد و بدون اين كه حرفي بزند مشغول كار مي شود.

 

 

سارا كنار چارچوب در ايستاده و به صداي پدر گوش مي دهد كه با ميهمانان كه خواستگارهاي سارا هستند صحبت مي كند. پدر داماد دوست پدر ساراست و با هم خودماني صحبت مي كنند. آقا داماد هم سرش را پايين انداخته و حرفي نمي زند. سارا با شنيدن بعضي حرف هاي پدر و پدر داماد لبش را مي گزد و سرخ مي شود. در ميان صحبت حرف از چاي مي شود. سارا سريع آينه دستي خودش را بر مي دارد و سر و وضع و روسري خودش را مرتب مي كند. مادر از داخل صدا مي زند:

ـ سارا جان! دخترم چاي بيار.

سارا سريع شروع به ريختن چاي مي كند. سيني كه آماده مي شود آن را با دست هاي لرزان و سري پايين به داخل مي برد. سيني مي لرزد و صداي استكان ها بلند شده است. آقا مگسه كه سارا را زير نظر دارد به دنبال او داخل مي شود.

سارا پس از سلام به طرف ميهمان ها مي رود و شروع به تعارف چاي مي كند. خيس عرق شده و لبانش را مي گزد. اوج لرزش دست او هنگام تعارف چاي به داماد است. قبل از اين كه داماد چاي را بردارد، آقا مگسه در يك عمليات انتحاري به داخل فنجان چاي شيرجه مي رود. دختر مي ترسد و جيغ مي زند، سيني رها مي شود و چاي داغ روي داماد مي ريزد. داماد از سوزش بالا و پايين مي پرد. مگس بي حركت درون سيني روي چاي هاي داغ شناور است.

نوشته شده توسط هیبت در 23:2 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم بهمن 1385

محدودیت یا آزادی (قسمت دوم)

 

از پست قبلیم خوشم اومد

چون حرفای قشنگی از شما دوستان شنیدم

و تصمیم من:

برای اینکه من بتونم کناره شما زندگی بکنم

برای اینکه باعث محدودیت شما نشم

برای اینکه شما این اجازرو به خودتون بدین که به وبلاگ من هم بیاین و پست هامو بخونین

برای اینکه باعث این نشم که شما فکر بد راجع به من نکنین و حرف بدی به من نزنین

برای اینکه شما و اطرافیانم منو دوست داشته باشین

برای اینکه تو دنیای مجازی و دنیای حقیقی ترد نشم و تنها نمونم

برای اینکه وجدانه خودم آسوده باشه و احساس گناه نکنم

برای اینکه پیش خودمو و دیگران شخصیتم حفظ بشه

وهزار و یک برای اینکه دیگه...

من محدودیت را در فکر و حرف و کلام بیشتر می پسندم

من هیچ وقت این حقو به خودم نمیدم که راجع به شما فکر بد کنم .فکر کنم شما هم این  حقو به من نمی دین

من هیچ وقت این حقو به خودم نمی دم که هرچی دلم خواست به شما بگم . فکر کنم شما هم ای حقو به من نمی دین

ممنون خدا هستم که نعمت محدودیت را به من عطا کرد

ممنون خدا هستم که آزادیه مطلق به من نداده

 

نوشته شده توسط هیبت در 10:56 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385

محدودیت یا آزادی

هر حرفیو نمیشه گفت

هر فکری تو حرف نمیگنجه

به هر چیزی نمی شه فکر کرد

محدودیت در فکر

محدودیت در حرف

محدودیت در گفتار

آزادی؟

چه آزادی ای؟

من میخوام آزاد باشم

به همه چیز فکر کنم

هر فکریو به حرف بیارم

هر حرفیو بگم

اشکال داره؟

اینترنت . وبلاگ . چت . تلفن و ...

ایناهم مشکل منو حل نکردن

محدودیت در فکر

محدودیت در حرف

محدودیت در گفتار

چرا؟

یکی نیست کمکم کنه؟

من می خوام آزاد باشم

من می خوام هر حرفیو به هر کی دلم میخواد بگم

 

نوشته شده توسط هیبت در 0:5 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم بهمن 1385

بدو بدو خنده بازاره

میخواستم آپ کردنمو تعطیلش کنم تا بعد از دهه محرم

ولی خب فعلا که دارم می آپم

یه سال تو تهرون روزه عاشورا

صبح که از خونه زدم بیرون

این هیئت و اون هیئت برم

پا برهنه اومدم

به سرو صورتم و رو شونه هام گل مالیده بودم

یه پیرهن مشکیه بلند تا نزدیکای زانوم تنم بود

شلواره مشکی پام بود

یه شاله سبزم انداخته بودم دوره گردنم

آی اگه بدونین مردم چه جوری نیگام میکردن

هر کی از بقلم رد میشد یه چیزی میگفت

یکی بهم میخندید

یکی با ترحم به بغل دستیش میگفت ایشالله خدا حاجتشو بده

یکی به بغلیش تنه میزد که این یارو رو ببین

یکی بهم که نزدیک میشد مسیرشو یخورده کج میکرد که یه وقت گازش نگیرم یا مثلا بهش جفتک نندازم

یکی میگفت التماس دعا

یکی میگفت دلت باید صاف باشه نباید نمایش بدی

خلاصه که همه جورشو دیدم و شنیدم

از ساله بعدش هم یه بهونه واسه خودم تراشیدمو مثل آدم حسابیا

مرتب و منظم

با شخصیت

بدون ریا

خلاصه عین آدم عاقلا

روزه عاشورا سرمو مینداختم پایین

میرفتم هیئت

خودمو توجیه کردم دیگه

دلت باید با ارباب باشه

ظاهر اصلا مهم نیست

باعث تمسخر میشی

باعث غیبت دیگران میشی

و و و ...

ولی الآن فکرشو میکنم میبینم یادش بخیر

تصمیم دارم امسال همونطوری روز عاشورا تو تهرون از خونه بزنم بیرون

می دونی چرا؟

فکرشو میکنم که اهل بیت امام حسین(علیه السلام) رو

زن و بچه رو

زن وبچه ای که متشخص بودن

زن وبچه ای که پیش خدا عزیز بودن 

زن و بچه ای که فرزندان بهترین زن و مرد عالم بودن رو 

خاکی . پا برهنه . زخمی . غمگین . با لباسهای پاره پاره و ...

تو کوچه و خیابونه شهرا میچرخوندنشون

بهشون سنگ میزدن

دشنام میدادن

مسخره میکردند

نسبتهای ناروا میدادن

و و و...

حالا منی که سگ درباره اوناهم نمیشم

از دوتا پوسخند . متلک . ترحم

اونم از دشمن نه

از دوستان 

از  هموطنام

از هم مذهبام

کم آوردم

خیلی خوبه

دوست دارم امسال هم همونجوری روزه عاشورا برم بیرون

یخورده ازین حرفا و ازین پوسخندا بشنوم تا یه ذره از کوه مصیبتهای اون زمانو درک کنم

هر کی هوس خنده دارد بسم الله

من روز عاشورا تو تهرون خنده دارم

میخوام برم تو کوچه و خیابون

آدرس هم هر کی خواست بهش میدم

بدو بدو خنده بازاره

 

 

نوشته شده توسط هیبت در 14:21 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سوم بهمن 1385

ظرفیت میخواد دیوونگی

 

جوابمو دادن

کاش نمیدادن

کاش نمیپرسیدم

کاش التماس نمی کردم

خوش بودم که منم واسه خودم دیوونم

اما

اما من کجا

دیوونه ها کجا

میگفت ظرفیت میخواد دیوونگی

میگفت دیوونگی خودش میاد ولی ظرفشو داری؟

میگفت دیوونگی پیدا کردنی نیست

گرفتنی نیست

باید بهت بدن

اما ظرفشو داری؟

میگفت این شراب تو هر ظرفی جا نمیشه

این شراب پاکه ظرفه پاک می خواد

داری؟

میگفت این شراب با هیچی ترکیب نمیشه

ظرف خالی میخواد

داری؟

 

گفتم

ندارم . از کجا بیارم؟

 

گفت

داشتی . داری . ولی ...

گفت از اولی که چشماتو وا کردی داشتی ولی ...

گفت ظرفت کوچولوه

گفت ظرفت کثیفه

گفت ظرفت پره

 

گفتم چی کار کنم ؟

گفتم تشنمه

خندید

گفتم دارم می سوزم

خندید

گفتم خنده چرا؟

 

گفت با دلت حرف بزن

 

گفتم دوست دارم تشنه باشم

گفتم دوست دارم بسوزم

 

گفتم بگو چیکارکنم؟

گفت سه تا سوال میکنم

جوابش مال تو

به خودت دروغ نگو

گفتم بپرس

 

گفت

اگر بهت بگن همه مال و اموالتو باید بدی به پای دیوونگی میدی؟

تو دلم گفتم میدم

اگر بهت بگن همه اعضای بدنتو باید تیکه تیکه بکنن به پای دیوونگی حاضری؟

تو دلم گفتم حاضرم

اگر بهت بگن خانوادتو زهراتو باید به پای دیوونگی بدی حاضری؟

خشکم زد

پاهام لرزید

اشک تو چشام حلقه زد

زهرا؟

 

گفتم هزینه دیوونگی زهراست؟

گفت نه

گفتم پس چی؟

گفت یه دیوونه میتونه زهرا داشته باشه . شاید هم نتونه!

 

رفت

رفت که رفت...

 

دیگه دنباله پیدا کردنه راه دیوونگی نیستم

شک کردم

بازم میخوام دیوونه بشم؟

دیوونگی؟

عجب عالمی داره

 

نوشته شده توسط هیبت در 15:56 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم بهمن 1385

دیوونه کیه؟

 

 

دیوونگی هم عالمی داره

مگه عاقلا کجای دنیارو گرفتن؟

اصلا عاقلا کین؟

به کی میگن عاقل؟

کی ادعا داره عاقله؟

اصلا عاقلی ادعا میخواد؟

دیوونه ها بیان جولو

اینجا هرکی دیوونه تر باشه برنده تره

فقط باید ثابت کنی دیوونه ای

کی ادعای دیوونگی داره؟

چه جوری دیوونه شدی؟

به منم یاد بده

منم ادعای دیوونگی دارم

ولی همیشه کم آوردم

این دیوونگی مرام میخواد

این دیوونگی جرات میخواد

بعضی وقتا تحویل میگرن  دیوونه هارو

همه ادعا میکنن

بعضی وقتا هم به دار میزنن دیوونه هارو

کسی هست ادعای دیوونگی کنه؟

دیوونگی فصلی نه 

 همیشگی

آی دیوونه دسته منم بگیر

تو وساطت کن که منم غاطی دیوونه ها قبول کنن

آی دیوونه التماس دعا

تو دعا کن که منم دیوونه شم

آی دیوونه نگام کن

ببین چقدر محتاج نگاهم

بهش بگو

آی دیوونه گریه می خوام

بذار عاقلا بخندن

گریه میخوام

اشک میخوام

عطش میخوام

داغ میخوام

شعله میخوام

غم میخوام

غصه می خوام

بهش بگو

فقط بهش بگو

میدونم منم بگم میشنوه

اما دیوونه ها بیشتر آبرو دارن

بهش بگو

نوشته شده توسط هیبت در 13:46 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم بهمن 1385

دردانه خدا

 

باز این چه شورش است که در خلق آدم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

 

السلام علیک یا ابا عبد الله

این دو عکس در روز عاشورا سال ۸۲ توسط خودم در تهران گرفته شده

التماس دعا

نوشته شده توسط هیبت در 10:24 |  لینک ثابت   •