تبليغاتX
ربط دار

پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386

نقل قول

توجه:

اینم از همون ایمیلهایی هست که خانم ایکس برام میفرسته

و اسرار داره معرفیش نکنم

 
توله سگها
مغازه داری روی شیشه مغازه اش تابلویی به این مضمون نصب کرد: " توله های فروشی ".
 چیزی از نصب آن نگذشته بود که پسر کوچولویی وارد مغازه شد و از او خواست تا توله ها را به او نشان دهد.
 مغازه دار سوت زد و با صدای سوت او، یک ماده سگ با پنج تا توله فسقلی اش که بیشتر شبیه توپ های پشمی کوچولو بودند، پشت سر هم از لانه بیرون آمدند و در مغازه به راه افتادند. پنجمین توله در آخر صف لنگان لنگان به دنبال سایرین راه می رفت.
 پسر کوچولو توله سگ لنگ را نشان داد و گفت: " اون توله هه چشه؟" مغازه دشار توضیح داد که آن توله از همان روز تولد فاقد حفره مفصل ران بوده است و سپس افزود: اون توله زنده خواهد ماند، اما تا آخر عمرش همون جوری خواهد لنگید.
 پسر کوچولو گفت: من همونو می خوام
 مغازه دار موافقت نکرد، اما پسر کوچولو پاچه شلوارش را بالا زد و پای چپش را که بدجوری پیچ خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بود، به مغازه دار نشان داد و گفت: من خودم نمی تونم خوب بدوم ، این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو خوب درک کنه!
منبع:برايان کاوانو


 

نوشته شده توسط هیبت در 8:49 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386

بغض

 

 

کوچه

سیلی

نگاه پسر

 

در

میخ

آتش

پهلوی مادر

 

دستهای بسته

بازوی مادر

قلاف شمشیر

 

بغض در گلو

آستین در دهان

اشک در چشم

سر به زانو

 

غیرت خدا ناموسش را سیلی خورده میبیند

شیر خدا دستانش را بسته میبیند

مردی همه ی خودش را در خاک می گذارد

 

وای...

مادر...

.

.

.

جای علمدار کربلا خالی

نوشته شده توسط هیبت در 12:7 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386

...1

  آدرس لینک رو عوض کردم

امیدوارم مشکل حل شده باشه

.

.

.

((اینجا را کلیک کنید)) ببخشید شاید یخورده طول بکشه

نوشته شده توسط هیبت در 22:18 |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم خرداد 1386

عشق!!!

یکی دیگه از همون ایمیل هاست که یه بنده خدایی برام میفرسته

و دوست داره که اسم این پستهامو بذارم دزدی

پس یه دزدیه دیگرو داشته باشین

جالبه

ممنون (ایکس) عزیز از ایمیلهای زیباتون


حکایت عکس ها٬ حکایت یه عشق واقعیه! عشقی که پس از مرگ هم پا برجاست!
چند نفر رو میشناسین که واقعا به هم عشق می ورزن؟

در غروب یه روز شنبه غمگین٬ پرنده ای که برای پیدا کردن غذا٬ راهی طولانی رو سپری کرده٬
در مسیر بازگشت هنگام عبور از اتوبان با ماشینی در حال حرکت برخورد می کنه و می میره!
 
 
 
پرندگان هم احساس دارند! پرنده دیگری(احتمالا جفت پرنده مرده) با دیدن این صحنه با هل دادن پرنده مرده به جلو سعی می کنه که به اون کمک کنه تا از وسط اتوبان خارج بشه و تا از اونجا دور بشن!
 
 
مدتی نمی گذره که اتومبیل دیگه ای به سمت پرنده مرده میاد و اونو به وسیله باد چند قدم اون طرفتر پرتاب می کنه٬ بطوریکه پرنده مرده به پشت میفته! پرنده دومی دوباره سعی خودشو آغاز میکنه و می خواد که اونو برگردونه که بتونه پرواز کنه و از اونجا نجات پیدا کنه!
 
 
پرنده دومی وقتی اونو بر می گردونه فریاد می زنه که: چرا بلند نمیشی؟!
 
 
اما پرنده مرده دیگه صدای اونو نمی شنوه! پرنده دومی باز هم سعی می کنه که پرنده مرده رو از جاش بلند کنه!
 
 
 
ماشین ها یکی پس از دیگری در حال عبور از کنار پرنده مرده بودن و هر کدوم از اونا به سمتی پرتاپ می کردن و پرنده دومی به سرعت اونو دوباره به حالت اولش بر می گردوند تا بتونن از اونجا فرار کنن!
پرنده ی دیگه ای نزدیک پرنده دومی میشه و میگه که اون مرده و دیگه باید ازش دل بکنی! اما پرنده دومی به یاد روزهایی که با هم داشتن باز هم تلاششو می کنه تا یه بار دیگه بتونه پرواز زیبای اونو دوباره ببینه
 
 
 
پرنده عاشق همه انرژی خودشو مصرف می کنه! اما...

عکاس این عکس ها میگه که دیگه نتونسته عکس دیگه ای از اونا بگیره اما دیده که پرنده عاشق جسد معشوقو به کنار جاده برد و در کنار درختی مدتی برای او گریست و سپس جدایی تلخی بین اونا بوجود اومد.....
آیا آدما هم می تونن همچین کار مشابهی رو انجام بدن؟ ...

نوشته شده توسط هیبت در 14:11 |  لینک ثابت   • 

جمعه هجدهم خرداد 1386

نتیجه گیری

 

دوستان پست قبلیم رو  حدود ۵روز هست که زدم و طبق آمار نزدیک به ۱۵۰بازدید داشته و حدود ۷۰نفر بازدید کننده

از این آمار فقط ۵ نظر داده شده که یکیش هم خودمم

نظرات دیگر :

نویسنده: مهدیه
سه شنبه 15 خرداد1386 ساعت: 22:12
سلام هنوز نزدی بذار من نظرمو بگم زنا با مردا مساوی اند اما برابر نیستن یعنی چی؟

یعنی مثلا می تونن سرشون جیغ بزنن که اونا رو ساکت کنن اما نمی تونن تو کتک کاری حریفشون بشن

یا یه چی تو همین مایه ها

یا اینکه ...

ولش کن بابا به من چه

هرکی حریف من میشه بیاد جلو بقیه هم برن یه جوری گلیمشونو بکشن بیرو

خب حالا چی گفتم؟؟؟؟

یه سری اون ورا بیاین بد نیست

مثل ما بی معرفت نشین

البته من کاردارم

نویسنده: .فاطمه
چهارشنبه 16 خرداد1386 ساعت: 7:59
سلام
به نظر من . من برم بمب اتم بسازم بهتره ت ا به این سووال شما جواب بدم. یا مثلا مسئله ی انرژی هسته ای حق مسلم ماست. اینم موضوع خوبیه!باور کن از اینی که تو مطرح کردی راحت تره. ولی خوب در کل آخرش علم پیشرفت کنه بهتره به نظرم.
والا
از شوخی گذشته نمیدونم تو جامعه ای که تازه داره داشتن حق و حقوق به یاد آدمها میاد ما باید یه همچی سووالی بپرسیم. این یه روند و یه دوره ی زمانی میخواد قانون برابری و مساوات همچی راحت بدست نمیاد . باید ظرفیت های زن امروز یا مرد امروز رو تو جامعه دید و همین بعد خودش حق میسازه. بر اساس توان و ظرفیت های وجودی خوب میشه نظر داد . تازه حالا تو جامعه ی ما زنها قدرت اجتماعی یا توان فکری برابر یا قدرت کار یا تحصیل یا این جور چیز ها رو بدست اوردند بر اساس تلاش شون و بازدهی توانشون شاید بشه یه تجدید نظری کرد.



می بینی انسان مداری من زنانه است همینطور که انسان مداری یک مرد مردانه است.

نویسنده: ونوس
چهارشنبه 16 خرداد1386 ساعت: 10:23
سلام . مطالبی که عنوان کرده ای بیشتر شبیه جک هستند تا نظر برای نظر خواهی ... به هر حال خنده دارند
از اینکه به من سر می زنی ممنون . پست این بارم رو بخون تقریبا" در مورد زنان و مردان است ... ممنون از نظراتت

نویسنده: کریم دوغی
چهارشنبه 16 خرداد1386 ساعت: 16:24
مرد قدرت داره زن ظرافت داره
مرد بعضی چیزا رو نمی فهمه زنا هم بعضی چیزا رو نمی فهمن
ارث ودیه وقصاص رو جدا کن که خیلی باید دربارش بحث بشه
مردا حقشونه ازدواج مجدد وموقت داشته باشن ولی این یه حقه مسلمه که بهشون نمی دن
به نظر من زن یکی خدا هم یکی مردم یکی
آسمون وزمین قاطی بشه کار خونه مال زنه چون زنا اصلا کار مردا رو تو خونه قبول ندارن
اگه همون آسمون وزمین رو باز قاطی کنی کار بیرون ذاتش مال مرده
عقیده ی من اینه که مردا شاید بتونن بدون زنا زندگی کنن ولی زنا عمرا بتونن بدون مردا زندگی کنن
شجاع ترین زن ها از تاریکی ودزد می ترسه
زن ها مرد جنگ نیستن نبایدم باشن
علم بهتر است از ثروت
ظریف ترین مردا در مقابل زنا مثل سمباده هست
 
مهدیه خانوم رو که خداییش من با سواد کمم نفهمیدم چی گفتند
فاطمه خانوم هم که انقدر این بحث رو قول بی شاخ و دمی مطرح کردند که راجع بهش هیچ حرفی نزدند
ونوس که نظرشون راجع به این بحث مانند نظر خود منه (جک)
کریم دوغی هم که انگار ویتامین دوغش کم شده بوده و حسابی تند و تخت گاز رفت
 
و حالا چرا بقیه عزیزانی که این پست رو دیدن و نظر ندادند
یا خیلی به نظرشون جک اومده
یا خیلی پیچیده
یا اهمیتی نداشته
 
من نظر نهایی خودمو میگم
 
زن و مرد مکمل هم هستند نه عین هم و قانون ما بین زن و مرد اگر مساوی باشد ظلم است باید تعادل بر قرار شود
اگر زن و مرد قرار بود عین هم باشند دیگر ازدواج معنایی نداشت و زن و مرد هم معنایی نداشت
دنیا تشکیل میشد از یک جنس
 
نوشته شده توسط هیبت در 17:5 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم خرداد 1386

جلسه اضطراری

 

چند روز پیش

تو ماشین های خطی تهران

2تا خانوم شیک پوش

یه جوون

یه مسن

با یه آقا

عقب ماشین

من و راننده جلو

سر صحبت باز شد

جمع کردن امضا از مردم برای تغییر قانون حقوق زن و مرد

اون 2تا آقای دیگه امضا کردند

اما من بحث رو شروع کردم

صحبت خانومها تساوی حقوق زن و مرد بود

سوال من تساوی یا تعادل؟

جواب خانوما تساوی با تعادل فرقی نمی کنه

تا خود تهران بحث کردیم

آخرش پرسید امضا میکنی؟

منم گفتم بیشتر باید صحبت کنیم

خانوم جوون همه حرفهای منو با یه ضبط صوت دیجیتال ضبط کرد

و چی گفتم بماند

و اما الآن

پست بعدی من جلسه قانون گذاری حقوق زن و مرد هست

موضوع جلسه : تساوی حقوق زن و مرد

نظرات جمع بندی میشود

و به صورت مصوبه در پست بعدی نوشته می شود

برای شروع من نظرات خودمو در کامنت اول میذارم

دوستان میتوانند نظرات من را تایید یا رد بکنند و نیز نظرات خود را اعلام بفرمایند

پست بعدی نظرات جمع بندی میشود

با تشکر

نوشته شده توسط هیبت در 18:33 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم خرداد 1386

من کور هستم لطفا کمک کنید

 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود   روی تابلو خوانده میشد :  من کور هستم لطفا کمک کنید

 

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد :

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

 تذکر: این متن رو خودم نزدم از کسی دزدیدم

خوب شد

نوشته شده توسط هیبت در 18:9 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم خرداد 1386

عاشقی یا احمقی؟!!!

یه باغچه پر گل

اما تو این همه گل فقط یدونش

یدونش بود که مستم کرد

یدونش بود که دیوونم کرد

نگاه از دور فاییده نداشت

آرومم نمی کرد

اون گل باید برای من میشد

دستمو بردم جلو

آروم از ساقه چیدمش

آه چه رنگی

آه چه بویی

آه چه لطافتی

چه انحنایی در گلبرگاش بود

انگار رو قلبم اون خطها نقش بسته بود

نگاهش کردم

زیاد زیاد

آروم نشدم

بوییدمش

بوسیدمش

آروم نشدم

ساقشو به سینم فشار دادم

گلبرگاشو به صورتم گذاشتم

آروم نشدم

هر لحظه عطشم بیشتر میشد

داغ کرده بودم

گلبرگهاش رو به لبم گذاشتم

آروم با لبم گلبرگهاش رو نوازش کردم اما نشد

چشمامو بستم

یکی از گلبرگهارو آروم گاز گرفتم

آخ

رد دندونم روش موند

سعی کردم جای دندونمو قایم کنم اما نشد

آروم گلبرگرو کندم

دردم اومد

نمیخواستم دورش بندازم

از گلم خجالت میکشیدم

یواشکی گذاشتم تو دهنم

وای چقدر لذت داشت

نگاهم به گل خطرناک شد

خیلی سعی کردم

اما نشد

فکرهای بدی تو سرم افتاد

هر چی جنگیدم نشد

چشمامو بستم

آروم گل رو تا کمر گلبرگهاش داخل دهانم کردم

یه گاز محکم

خخخخررررررت

تمام گلبرگها از کمر قطع شد

وای چه لذتی

یخورده آروم شدم

به گل نگاه کردم

تکه و پاره

دوباره چشمامو بستم

گل داخل پنجه های من پر پر شد

گلبرگهای نصفه روی زمین میریختند

کمی گذشت

از حرکت ایستادم

چشمانم رو باز کردم

ای وای!!!

گلم!

از گل فقط یک ساقه تنها مانده بود

گلم!

چه کردم؟

چرا گلم پرپر شد؟

گلم

گلم

...

 

 

نوشته شده توسط هیبت در 13:7 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سوم خرداد 1386

دیوونگی

 

رفتم

رفتمو رفتم

رسیدم به بن بست

هی فکر کردم

لحظه ای نا امید شدم

اما نه

بلاخره راهی هست

باید فکر کنم

فکر ...     فکر......    فکر.........

آره باید پرواز کنم

باید انقدر سبک بشم تا بتونم پرواز کنم

من پرواز میکنم

پرواز

پرواز

پیروی از دوست خوبمون خط فاصله

تبصره یک : بارها و بارها این مسیر و برگشتم دوباره به همین بن بست خوردم

تبصره دو : باید پرواز کنم و خودمو مسیرمو از بالا ببینم ۰ از ارتفاع ببینم کجا قرار دارم و راه از کدوم سمت هست

تبصره سه: به هر قیمتی که شده باید پرواز کنم باید همه چیز رو از بالا ببینم

تبصره چهار: هر کی کمکم کنه پرواز کنم و از بالا به خودم نگاه کنم برای همیشه نوکرشم

تبصره پنج : پر پرواز منو کسی ندیده ۰ به یابنده مژدگانی خوبی پرداخت میشود

نوشته شده توسط هیبت در 15:22 |  لینک ثابت   •