تبليغاتX
ربط دار

پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386

دنیای علی1

 

ییهو گفتن بابای بچهبیاد بچرو ببینه

گفتم مامان بچه چطوره؟

گفتن خوبه حالا بیا پسرتو ببین

تا رسیدم بالا سرش چشماشو باز کرد

سرشو چرخوند

تو چشمام نیگا کرد

گفتم سلام

یه پلک زد ینی سلام

گفتم :

علی!؟ بلاخره اومدی؟

بلا فاصله بعد از یه پلک دیگه گفت:

بابا؟! آی دیه اونی که هی به لپ آبجی من گیر میده چیه؟ 

 

 

 

نوشته شده توسط هیبت در 0:12 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

فلسفه ساهامیرو

 

ساهامیرو آی دی ای هست که من نزدیک ۱۰ سال میشه ساختمش

sahamiro ابتدای اسممه به اضفه ی اسم مستعار امیر و بدلیل همینجوری الکی یه او آخرش

یعنی s+a+h)+amir+0

به مرور زمان گفتند ساهامیرو

خب مام گفتیم ساهامیرو

همین

نوشته شده توسط هیبت در 9:27 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386

بذار از دلم بگم قسمت 1001

 

یه پلاک میخوام بخرم بندازم گردنم همیشه همراهم باشه

روش میخوام بنویسم

 

آقا شرمنده ام

نوشته شده توسط هیبت در 15:3 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیستم تیر 1386

آزادی بیان

 

آزادی بیان یعنی چی؟

یعنی هر کی هر حرفی خواست بزنه و کسی هم نگه چرا؟

آقایون و خانومهای طرفدار آزادی بیان

اگر با این نوع آزادی بیان موافقین بسم الله

یه آف به یاهو مسنجر من بذارین تا هر چی از دهنم در اومد بهتون بگم ببینم باز هم اجازه میدین آزادی بیان داشته باشم یا نه

آی دیه من : sahamiro

نوشته شده توسط هیبت در 10:38 |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم تیر 1386

سرنوشت

 

20 سال پیش

زن باردار از روستای خود ترد می شود

چند روز در به دری و گرسنگی در جنگل

درد زایمان

به دنیا آمدن دو کودک

یک پسر

یک دختر

مادر سر زا میمیرد

روزگار با پسر و دختر مهربانی میکند

بزرگ میشوند

بدون دیدن حتی یک آدم

.

.

.

چند روزی می شود که این دهکدرو به صورت کاملا اتفاقی پیدا میکنند

از دور دهکده و مردمش رو تحت نظر داشتند تا امروز

امروز صبح تصمیم میگیرند و دل رو به دریا میزنند

وارد دهکده می شوند

به کودکان در حال بازی نزدیک می شوند

مردم دهکده متوجه آنها می شوند

( موهای بلند –چرک  -  لباس نیمه عریان – ریشهای بلند پسر – راه رفتن و حرکات غیره عادی)

مردم با چوب چماق به آنها حمله میکنند

فرار

پسر و دختر همدیگر رو گم میکنند

تا غروب مردم دهکده در جستجوی آنها

بلاخره پیداشون میکنند

کت بسته به کاخ کدخدای ده میبرند

کد خدا بعد از دیدن آنها برایشان تصمیم می گیرد

.

.

.

الآن

دختر

پس از حمام – نظافت – آرایش

با لباسهای زیبا و معطر

در حرم سرا

در انتظار ورود کدخداست

 

پسر

زخمی و خاکی

نیمه جان

در قل و زنجیر

در استبل حیوانات

در انتظار سرنوشت شوم فردای خود

نوشته شده توسط هیبت در 14:16 |  لینک ثابت   • 

جمعه پانزدهم تیر 1386

بی ربط ولی ربط دار

 

گاهی اوقات آدم حس میکنه که هیچکس حرفشو نمیفهمه

حتی اونایی که خیلی ادعاشون میشه

اصلا جای نگرانی نیست

یه لحظه تمرکز کن ببین خودت میفهی چی داری میگی؟

یا اصلا چیزی داری میگی؟

مهم اینه که حسابت با خودت و خدای خودت پاک باشه

حالا اگر همه ی عالم و آدم نفهمن دلت قرصه

.

.

.

فهمیدین چی گفتم؟؟!!

نه؟!!!!

خودمم نفهمیدم چی گفتم

 

نوشته شده توسط هیبت در 22:24 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

تبریک

اول از همه

فرخنده میلاد مادر همه ی شیعیان مبارک

۲ روزه میخوام برای مادر بنویسم نمیشه

بارها نوشتم

اونجوری که باید نشد

دوباره پاک کردم

فقط یه جملش خیلی به دلم نشست

همونو مینویسم

 

مامان جون نوکرتم تا ابد

خب

مورد بعدی اینکه

این ایام هم برای مامان هاس هم برای همسرا

مهربون همسر گلم و مامان خوب زهرا وداداش زهرا روزت مبارک

 و در پایان

میدونم که بعضی از عزیزانی که به وبلاگ من میان مادرشونو از دست دادن

خدا صبر بده شمارو

خدا رحمت کنه مادرتون رو

روحشان شاد

نوشته شده توسط هیبت در 9:17 |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم تیر 1386

یک دزدیه دیگر

 

خوشبختانه يک مرد بعد از مدتها وقت گذاشته و موارد مردانه اي رو كه به نظرش رسيده براي خانمها ممكنه مفيد واقع بشه به رشته ي تحرير دراورده. پس لطفا بخونيد و دقت کنيد که تمام اين قوانين با عدد يک شماره گذاري شدن يعني هيچ کدومشون برتري نسبي به ديگري ندارند

1 - مردها نميتونن فکر کسي رو بخونن.

1- ديدن مسابقه فوتبال مثل تماشاي ماه شب چهارده توي آسمون جذاب و قشنگه. اجازه بديد همينطور بمونه.

1- خريد کردن، مسابقه فوتبال نيست و امکان نداره که ما به خريد به اين شکل نگاه کنيم.

1- گريه کردن يک جور تهديد به حساب مياد.

1- لطفا چيزي رو که مي خواهيد، واضح بگيد. اجازه بديد کمي روشن تر بگم، اشارات زيرکانه، اشارات قوي و اشارات مبرهن ولي غير مستقيم به يک موضوع اصلا به کار نمي آد. لطفا اصل درخواستتون رو واضح بگيد.

1- "بله" يا "خير" بهترين جواب ممکن به خيلي از سوالات هستند.

1- لطفا در صورت نياز به حل يک مشکل، پيش ما بياييد و درد دل کنيد، اين کاريه که ما مردا انجام ميديم. همدردي کردن وظيفه دوستان مونث شماست نه ما مردها.

1- سردردي که هفده ماهه داره شمارو آزار ميده يک مشکل واقعيه لطفا يک پزشک رو ببينيد.

1- هر مطلبي که شيش ماه پيش از طرف ما مردها گفته شده الان به عنوان استدلال غير قابل قبوله. در واقع تمام نظرات ما فقط براي هفت روز معتبرند نه بيشتر.

1- اگر فکر مي کنيد چاقيد، خوب احتمالا هستيد. لطفا از ما نپرسيد.

1- اگر مطلبي که ما گفتيم رو ميشه دو جور ازش برداشت کرد و يکي از اين برداشتها شما رو عصباني و ناراحت ميکنه منظور ما اون يکي برداشت بوده.

1- شما ميتونيد يا از ما بخواهيد که کاري رو انجام بديم يا بهمون بگيد که چطوري انجامش بديم. نه هر دوش. اگر شما از قبل ميدونيد که چطوري ميشه اون کارو بهتر انجام داد خوب خودتون دست بکار شيد.

1- کريستوف کلمب احتياجي نداشت که مسير رو بهش ياد بدن. ما هم همينطور

1- تمام مردها فقط در 16 رنگ اشيا رو ميبينند. دقيقا مثل ويندوز default . براي ما هلو يک ميوه است نه رنگ. پرتقال هم يک جور ميوه است نه رنگ. ما واقعا نمي فهميم رنگ پوست پيازي يعني چي.

1- اگر ما از شما بپرسيم چي شده و شما بگيد "هيچي" ما هم طوري رفتار ميکنيم که انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. ما ميدونيم که شما دروغ ميگيد اما فقط ارزششو نداره که آدم سرشو بخاطرش درد بياره

1- وقتي ما دوتايي قراره بريم جايي، چيزي که شما پوشيديد کاملا مناسب و قشنگه … اينو واقعا ميگم

1- شما به اندازه ي کافي لباس داريد

1- شما کفش، زيادي هم داريد

1- من کاملا خوش فرمم. گرد هم يک جور فرمه خوب

1- ممنونم که اينو خونديد. آره ميدونم امشب بايد تو آشپزخونه بخوابم. ولي اينو ميدونستيد براي ما مردا اصلا مهم نيست. فکر ميکنيم رفتيم کمپينگ !

 

-------------------------

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه  !!!

نوشته شده توسط هیبت در 12:5 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم تیر 1386

پست مرغی

 

باز هم از خانم ایکس

نمیدونم این خانم ایکس چرا خودش وبلاگ نمیزنه؟

البته خوب به نفع من


چرا مرغ از خیابان رد شد؟
 
ارسطو : طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود
 
مارکس : مرغ بايد از خيابان رد ميشد. اين از نظر تاريخي اجتناب‌ناپذير بود.
 
خاتمي : چون ميخواست با مرغهاي آن طرف خيابان گفتگوي تمدنها بکند .
 
رياضيدان : مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟
 
شاگرد تنبل : والا آقا به خدا همين الآن ميدونستيم ها... آقا يه دقه...
 
نيچه : چرا که نه؟
 
فروید: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعي عدم اطمينان جنسي دچار هستيد. آيا در بچگي شصت خود را مي مکيديد؟
 
داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان انتخاب کرده است .
 
همينگوي : براي مردن. در زير باران .
 
اينشتين : رابطهء مرغ و خيابان نسبي است.
 
سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمال‌شدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهاي مردسالارانه را نشان ميدهد.
 
پاپ اعظم: بايد بدانيم که هر روز ميليونها مرغ در مرغداني ميمانند و از خيابان رد نميشوند. توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغي صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟
 
صادق هدايت: از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر .
 
روانشناس : آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟
 
نيل آرمسترانگ : يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغها.
 
حافظ : عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت .
 
کافکا : ک. به آن سوي خيابان کثيف رفت. مرغ اين را ديد و به سوي ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک. نگاهي بي‌توجه و وحشتزده انداخت. اين ک. را مجبور کرد که دوباره به سوي ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکي خود مواجه کند و دست‌کم او را به احترامي وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاري که براي مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثه‌اش دشوارتر مينمود .
 
بيل کلينتون : من هرگز با مرغ تنها نبودم.
 
فردوسي : بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ و سپاه .
 
ناصرالدين‌شاه : يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.
 
سهراب سپهري: مرغ را در قدمهاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم .
 
طرفدار داستانهاي علمي - تخيلي : اين مرغ نبود که از خيابان رد شد. مرغ خيابان و تمام جهان هستي را ۷ متر و ۲۰ سانتيمتر به عقب راند.
 
اريش فون دنيکن: مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند. مگر آنتنهاي روي سر مرغ را نديديد؟
 
جرج دبليو بوش : اين عمل تحريکي مجدد از سوي تروريسم جهاني بود و حق ما براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالات متحده و ارزشهاي دموکراسي دفاع کند محفوظ است .
 
سعدي : و مرغي را شنيدم که در آن سوي خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردي آسيابان بود. وي را گفتم: از چه رو تعجيل کني؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم .
 
احمد شاملو : و من مرغ را، در گوشه‌هاي ذهن خويش، ميجويم . من، ميمانم. و مرغ، ميرود، به آن سوي خيابان. و من، تهي هستم، از گلايه‌هاي دردمند سرخ.
 
رنه دکارت: از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟
 
لات محل : به گور پدرش ميخنده! هيشکي نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آي نفس‌کش
 
بودا : با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفي ميکني.
 
پدرخوانده: جاي دوري نميتواند برود .
 
فروغ فرخزاد: از خيابانهاي کودکي من، هيچ مرغي رد نشد .
 
ماکياولي : مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتي ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند.
 
پاريس هيلتون: خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده .
 
هيتلر : اگر ارادهء ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلماني از خيابان رد خواهد شد
 
فوتباليست : آفسايد بود آقا! ما هر چي به اين داور گفتيم بي‌انصاف قبول نکرد
 
کودک : تا به اون طرف خیابون برسه.

نوشته شده توسط هیبت در 21:29 |  لینک ثابت   •