تبليغاتX
ربط دار

سه شنبه سی ام مرداد 1386

دنیای زهرا نمی دونم چند

 

زهرا: بابا؟

       چرا اسمه بچرو گذاشتین علی؟

       از کجا معلوم پسر باشه؟

       شاید بزرگ شد دختر بود

بابا: ها ها ها ... خنده

      عزیزم از کجا معلوم میشه دختره یا پسر؟

زهرا: از موهاش!

       اگر موهاش بلند شد دختره

       اگر کوتاه بود پسره

توضیحات :( چند روزیه موهای زهرا رو کوتاه کردیم. کوتاهه کوتاه)

بابا: یعنی تو الان پسری؟

زهرا محکم جواب میده: نه

بابا: آخه موهات کوتاهه

زهرا: من گوشام سوراخ داره

بابا :

 

نوشته شده توسط هیبت در 12:3 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و ششم مرداد 1386

کلامی از دوست

 

عشق مانند سیبی است که هر خری آن را گاز میزند

.

.

.

 تلخ - زشت

اما واقعیت

بهش فکر کن

چنتا از اونایی که ادعای عشق دارند و نمی فهمند عشق چیه؟

ادعای عاشقی دارند و معشوق رو نمیشناسند؟

یکیشون خود من

هر کی خودشو بسنجه

اگر مثل من بودی دستتو بالا بگیر

اگر نه

دو حالت داره

یا عاشق نیستی که برو عاشق شو

عاشقی همراه خریت بهتر از زندگیه بدون عشقه

اگر هم عاشقی و میفهمی

خوشا به حالت

 

نوشته شده توسط هیبت در 12:59 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386

نوع خاصی دیوونگی

 

تو میدونی که داری چی کار میکنی؟

حواست هست؟

به یقین رسیدی که کارت درسته؟

مهم نیست که شاید بعدا متوجه بشی اشتباه کردی

مهم اینه که الآن به یقین برسی که این کار درسته

خدا چی؟

خداهم از کارت خوشش میاد؟

مطمئنی که تو کارت خیانت نخوابیده؟

.

.

.

خب پس چرا تردید داری؟

چیکار به حرف مردم داری؟

اگر کل عالم به کارت ایراد بگیرن یا بخندن

وقتی یقین پیدا کردی درسته

برو جلو

نترس

تردید نه

کارتو بکن

بذار بگن دیوونس

 

(((((من این دیوونگیرو خیلی دوست دارم)))))

 

نوشته شده توسط هیبت در 10:47 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هجدهم مرداد 1386

دلم گرفته

 

خیلی سخته

نمیگم بده ها

خوب هم هست اما سخته

وقتی همه میگن فلانی خوش خنده اس

فلانی خوش اخلاقه

فلانی اخم بهش نمیاد

فلانی پر انرژیه

فلانی هیچ غم نداره

فلانی همیشه شاده

اون وقت یه موقع که دلت میگیره

شاید هم دوست داشته باشی بقیه بفهمن

هیشکی نمی فهمه

میگن خودتو جمع کن اخم به تو نمیاد

شاید تو دلت بخندی و خوشحال بشی که راجع به تو اینجوری قضاوت میکنن

اما دلتو چیکار میکنی؟

خوبه انگار یه راه پیدا کردم

میام اینجا میریزم تو وبلاگ

چرا دلم گرفته بماند

اما آهای وبلاگ

آهای وبلاگیا

دلم گرفته

شاید شما هم تعجب کنین

هیبت؟ ساهامیرو؟ بی ربط؟

دلش گرفته؟

نه بابا بهش نمیاد

 

باشه باز هم میگم خوبه شما هم اینجوری بگین

ولی دلم گرفته

آره

 

نوشته شده توسط هیبت در 17:24 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پانزدهم مرداد 1386

سینه سوخته

 

چقدر شیرینه سوختن

سوختن و داغ به سینه داشتن

وقتی دستت به نور نمیرسه

در فراقش بسوز

حسرت دیدار نور رو به سینه بکش

بذار جای داغیش رو سینت بمونه

آخرش یا در فراقش خاکستر میشی

یا دل سوخته به نور میرسی

نوشته شده توسط هیبت در 22:11 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوازدهم مرداد 1386

همینجوری الکی

 

سلام

این پست فقط برای تار عنکبوت نبستن وبلاگ زده میشه

زیاد جدی نگیرین

البته تو این وبلاگ فکر نمی کنم کسی چیزی رو جدی بگیره

من خوب یا بدم فرقی نمی کنه

زهرا خوبه

داداش زهرا (علی) خوبه

مامانشون هم خوبه

از همه ی عزیزان که تبریک گفتند و ابراز لطف کردند ممنونم

از اونایی هم که به وبلاگم میان و از روی لجبازی نظر نمیدن مثل آقای ... و خانوم ... ممنونم

اینجا هر کی هر جور راحته

فقط مواظب باشین یه موقع

خدایی نکرده

روم به دیوار

خلاف ادب

خودتونو راحت نکنین بقیرو ناراحت

 

اینم عکس زهرا با داداشش

اما هم سیاه و سفید

هم ریز

هم با موبایل گرفته شده

عکس خوب هم دارم

اما فعلا نمی زنم تو وبلاگ

 

 

نوشته شده توسط هیبت در 21:8 |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم مرداد 1386

همه بدونین

 

ای همه ی مسلمانان جهان!!

ای همه ی کسانی که به طواف خانه اش میگردید!!

.

.

.

امروز...

 

کعبه هم سینه چاک "علی" شد

نوشته شده توسط هیبت در 11:59 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهارم مرداد 1386

باهوشترین آدمای این کره ی خاکی

 بر گرفته از یک ایمیل رسیده 

سه آمريکايي و سه ايراني

سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.

 

همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.

 

بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

 

سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط ، لطفا !!! 

نوشته شده توسط هیبت در 0:49 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم مرداد 1386

دنیای علی 2

 

( اووووووَه   .......

اوووووووووووهَ   .....

اوووووَه.... اوووَه .... آوووَ ..  آ آ آ ممم .. مچ ..مچچ

خااااااااااا پییییییششششش

خااااااا       ............      پییییییییشششششششش)

.

.

۲ساعت بعد

.

( اووووووَه   .......

اوووووووووووهَ   .....

اوووووَه.... اوووَه .... آوووَ ..  آ آ آ ممم .. مچ ..مچچ

خااااااااااا پییییییششششش

خااااااا       ............      پییییییییشششششششش)

.

.

.

.

نوشته شده توسط هیبت در 14:5 |  لینک ثابت   •