تبليغاتX
ربط دار

یکشنبه سی ام دی 1386

ردپا

...ادامه

 

یه روز زودتر زدم بیرون

ردپایی هنوز نبود

شروع کردم قدم زدن

اما مسیرمو از مسیر هر روز یه خورده کج کردم

بی راهه نرفتم

اما  مسیر رو کج کردم

برگشتم خونه

صبر کردم

رفتم سراغ رد پا

وای خدای من ردپا دنبال رده پای من

اون حواسش به من هست

قدم به قدم

روزها میگذشت

به دنبال ردپای همدیگه

راضی بودم اما قانع نبودم

میگفتم یعنی میشه یه روز با هم قدم برداریم؟!

توی این کوچه پس کوچه ها؟!

خیابونها؟!

پارکها؟!

 

ادامه دارد ...

نوشته شده توسط هیبت در 13:12 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386

ردپا

 

ردپایی دیدم

چه زیبا قدم برداشته

قدم به قدم با دلم همراهی کرده بود

هر روز به عشق این ردپا از این کوچه گذشتم

راضی بودم اما قانع نبودم

یه روز که به هوای ردپا زدم بیرون

ردپارو تو کوچه ی خودمون جلو دره خونمون دیدم

وای چه لذتی داشت

حس نزدیک بودن

راضی بودم اما قانع نبودم

با ردپا همراه شدم

قدم به قدم به دنبال ردپا

زندگی می کردم با ردپا

راضی بودم اما قانع نبودم

سوال بود برام

حس می کردم

اما دوست داشتم یقین کنم

اون هم حواسش به من هست؟

 

ادامه دارد ...

نوشته شده توسط هیبت در 11:36 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم دی 1386

...

.

.

.

.

.

.

 

 

نوشته شده توسط هیبت در 11:57 |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم دی 1386

لیاقت نداشتی بچه جون

 

همیشه تصور میکرد ...

تو که ادعات میشه باید دید پای عمل بیوفتی چی کاره ای

خب موقعیتش انگار جور شده بود

میخواستی فدایی شی؟

بفرما

تکیه به اونجایی که دوست داشتی

لوله تفنگ به طرف تو

ضامن تفنگ آزاد

دست روی ماشه

یک آن تردید کرد و نشد

ریختن سرش و اسلحرو ازش گرفتن

اما تو چی؟

لبخند میزدی؟

چرا؟

کلت داغ بود؟

بیا بزن

ای وای

اگه میزد چی؟

کاش میزد

خلاص

آهان

پس خندت برای فرار بود

نه؟

فرار از مشکلات

فرار از سختی

نه بابا

خودتو نگیر

که اسلحه گذاشتن روی سینم

منم خندیدم

گفتم بزن

این فدا کاری و ایثار و شهادت نیست

لابد اصلا برای همین ماشرو فشار نداد

اووووه

اون وقت اسمت میشد شهید

اونم در دفاع از هم سفران

اونم چه جایی

برو برو

لیاقت نداشتی بچه جون

فکر کردی به همین مفتی مفتی مدال میدن بهت؟

جلو قاضی و ملق بازی؟

همین الانش هم که هیچ اتفاقی نیوفتاده باد به قبقبت انداختی

بیشتر از ۱۰۰ بار از وقتی که اومدی تعریف کردی

عشق میکنی بهت میگن شنیدیم لات بازی در آوردی

آرنولد شدی

خلاصه کنم

آدم شو

 

نوشته شده توسط هیبت در 19:52 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سیزدهم دی 1386

سفرم تموم شد

 

سلام

من اومدم

شاید الان خیلی باید تعریف داشته باشم از سفرم

با اون همه مقدمه چینی که کردم

اما فعلا که لالم

شدیدا سرما خوردم

ولی باید یه چیزی بگم

خیلی مختصر حس من تو این سفر:

اول یه جا رفتم حس کردم کسیم برا خودم - جون گرفتم - زنده شدم - مغرور شدم

دوم یه جایی رفتم سیراب شدم

سوم یه جایی رفتم آروم شدم - نوازش شدم

 

 

نوشته شده توسط هیبت در 22:8 |  لینک ثابت   •