دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
حال متفاوت من
ابری در حصرت باریدن
کوهی در انتظار فوران
چشمه ای در تکاپوی جوشش
دانه ای به دنبال شکوفایی
فریادی زندانی در سینه
بغضی اسیر در گلو
خنده ای خشکیده بر لب
نوری خاموش
نگاهی بی رنگ
...
غصه نخور
خوب میشم
مثل زایمان میمونه
مثل سنگ کلیه
مثل ...
نه مثل خودشه
مثل هیچی نیست
ولی خوب میشم
...
نگی چرا این هیبت بی ربط ربطدار که همیشه گله میکرد چرا سیاه مینویسین سیاه نوشته ها
نه سیاه ننوشتم
حالم خوب نیست
خوب نیست نه
حالم متفاوته
ولی موندگار نیست
به زودی میترکونم
صبر کن
...
حق با شماس
یخورده داره طولانی میشه
ولی من مثل کوه وایسادم
شک نکن
شنبه بیستم بهمن 1386
چشمه
یه چشمه
آب زلاله زلال
گوارا
اما مسیر به زیره ساختمون بود
مونده بودم
می خواستم یه سنگ بزرگ بذارم روش
کور بشه
آخه ساختمون داشت خراب میشد
بعد پشیمون شدم
گفتم بذار این چشمه بجوشه
ساختمون خراب شه عیب نداره
اما زلالیه چشمه بهم گفت نه
باید مسیر آب هدایت شه
از کناره ساختمون
سخته
ولی باید بشه
تصورشو بکن
اون وقت
ساختمون هست
زیبایی آب چشمه هست
سر سبزی هست
زندگی شیرین هست
من هستم
تو هستی
چشمه هست
نت هست
وبلاگ هست
ربط دار هست
بی ربط هست
همه ی اینا بی ربط هست
بی ربطیه منم ربطدار هست
شک نکن![]()
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
قفس
آره تو
به اطرافت نگاه نکن
خوده خودت
با من بازی نکن
من بازیچه نیستم
البته بودم و هستم
دیگه نمی خوام باشم
میخوام به آتیش بکشم
همه ی وبلاگ و نت و کامپیوتر و خودمو و زندگیمو
آتیش
میخوام بزنم به هم
بشکونم
بریزم
بپاچم
می خوام بزنم بیرون
از این وبلاگ و نت و کامپیوتر و اتاق و شهر و کشور و کره ی خاکی
نه بازم آروم نشدم
خب بایدم آروم نشم
اشتباه گفتم
باید بزنم بیرون
بیرون
اما ...
از این گوشت و پوست و تن
باید آزاد بشم
از این گوشت و پوست و تن
نمیخوام من باشم
میخوام خودم باشم
بدون من
ای وای
چقدر سخته
نمیشه بیان کرد
باید بزنم بیرون
از این زبان و حرف و گفتن هم باید بزنم بیرون
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
شرح حال واقعا حالا (همین الآن)
یه آدمو تصور کنین
عقلش خیلی کوچولو
زبونش خیلی خیلی دراز
پر رو
چشم سفید
جیق جیقو
همین الآن شروع کرد
میگه جیغ رو با قاف مینویسن بی سواد؟
درستش کن
چرا با قاف نوشتی با غین بنویس
تن صداش خیلی تیز
قشنگ رو اعصاب راه میره
بعد چند وقت مهمونمونه
البته ایشون صابخونن
خیلی الآن تعجب کردم
چون هیچی نمیگه
سکوت کرده و داره گوش مید و میبینه
چون بلند بلند دارم میخونمو میتایپم
البته گهگداری پوسخندی میزنه
اما سعی میکنه یواش که من نشنوم
آره موفق شدم
بلاخره تونستم رکورد یک دقیقه سکوتشو بشکونم
ای بابا نشد
همین الآن گفت یه چیزی بزنم فرق سرت ناراحت نشی
میفرمایند یه چیزی زدم فرق سرت
دوستان حلالم کنید
این موجود خواهر زنمه
خنده فرمودند
داشتم مرور میکردم
میگه پوزخند نه پوسخند کچل بی سواد
خب شما به غلط دیکته ای های من عادت کردین
من هم به این موجود عادت کردم
برای خود کشی راه خوبی انتخاب کردم نه؟
اگر دیگه آپ نکردم بدونید کی منو کشت
بای
شنبه سیزدهم بهمن 1386
آموزش آشپزی
کاش بعضی از نفسها وقتی فرو میرفت
دیگه بر نمیگشت
تو همون سینه میموند
آخه بعضی از نفسها
وقتی میان بیرون
با درد میان
زجر آورن
هم اونی که نفس رو داده بیرون اذیت میشه
هم اطرافیان
داری فکر میکنی که اگر نفس بره تو نیاد بیرون آدم میمیره؟
خب بمیره
بهتر
نفسی که بخواد نفس کسه دیگریو بگیره
همون بهتر که خفه شه
نفسی که بو گندش بخواد همرو فراری بده
همون بهتر که خفه شه
نفسی که بخواد یه عمر پشیمونی ببار بیاره
همون بهتر که خفه شه
نفسی که بخواد دل کسی رو بشکونه
همون بهتر که خفه شه
نفسی که بخواد رسوا کنه
همون بهتر که خفه شه
بعضی نفسا که تو سینه بمونن
مثل ذره شنی تو صدف مروارید میشن
چشماتو ببند
نفس بکش
یه نفس عمیق
آروم
تا جایی که میتونی آروم
فکر کن
خیلی سریع فکر کن
به اندازه ی همین نفس بیشتر وقت نداری
فکر کن
همون فکرتو با نفست تو سینت نگه دار
انقدر نگه دار تا هم نفست هم فکرت تو سینت پخته بشه
ببین چقدر میتونی نگش داری
همون مقدار هم کافیه
بعد بدش بیرون
هم فکرتو
هم نفستو
خب
بینندگان و خوانندگان و شنوندگان محترم
غذای ما آماده اس
نوش جان![]()
یکشنبه هفتم بهمن 1386
ردپا
حالا با هم قدم میزنیم
با هم کوچه پس کوچه ها رو طی میکنیم
روزگار میگذرونیم
راضی ام
اما قانع نیستم
من پر پرواز می خوام
هم پروازی می خوام
هم نفسی می خوام
هم نشینی می خوام
من می خوام
همه چیزشو می خوام
لحظه به لحظشو می خوام
دونه دونه نفساشو میخوام
...
ادامه دارد....
![]()
میتونم ادامه بدم
اما نه
شوخی کردم
بسه دیگه
ادامه ندارد
