تبليغاتX
ربط دار

دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386

حال متفاوت من

 

ابری در حصرت باریدن

کوهی در انتظار فوران

چشمه ای در تکاپوی جوشش

دانه ای به دنبال شکوفایی

فریادی زندانی در سینه

بغضی اسیر در گلو

خنده ای خشکیده بر لب

نوری خاموش

نگاهی بی رنگ

...

غصه نخور

خوب میشم

مثل زایمان میمونه

مثل سنگ کلیه

مثل ...

نه مثل خودشه

مثل هیچی نیست

ولی خوب میشم

...

نگی چرا این هیبت بی ربط ربطدار که همیشه گله میکرد چرا سیاه مینویسین سیاه نوشته ها

نه سیاه ننوشتم

حالم خوب نیست

خوب نیست نه

حالم متفاوته

ولی موندگار نیست

به زودی میترکونم

صبر کن

...

حق با شماس

یخورده داره طولانی میشه

ولی من مثل کوه وایسادم

شک نکن

 

 

نوشته شده توسط هیبت در 19:52 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیستم بهمن 1386

چشمه

 

یه چشمه

آب زلاله زلال

گوارا

اما مسیر به زیره ساختمون بود

مونده بودم

می خواستم یه سنگ بزرگ بذارم روش

کور بشه

آخه ساختمون داشت خراب میشد

بعد پشیمون شدم

گفتم بذار این چشمه بجوشه

ساختمون خراب شه عیب نداره

اما زلالیه چشمه بهم گفت نه

باید مسیر آب هدایت شه

از کناره ساختمون

سخته

ولی باید بشه

تصورشو بکن

اون وقت

ساختمون هست

زیبایی آب چشمه هست

سر سبزی هست

زندگی شیرین هست

من هستم

تو هستی

چشمه هست

نت هست

وبلاگ هست

ربط دار هست

بی ربط هست

همه ی اینا بی ربط هست

بی ربطیه منم ربطدار هست

شک نکن

نوشته شده توسط هیبت در 22:53 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم بهمن 1386

قفس

با تو هستم

آره تو

به اطرافت نگاه نکن

خوده خودت

با من بازی نکن

من بازیچه نیستم

البته بودم و هستم

دیگه نمی خوام باشم

میخوام به آتیش بکشم

همه ی وبلاگ و نت و کامپیوتر و خودمو و زندگیمو

آتیش

میخوام بزنم به هم

بشکونم

بریزم

بپاچم

می خوام بزنم بیرون

از این وبلاگ و نت و کامپیوتر و اتاق و شهر و کشور و کره ی خاکی

نه بازم آروم نشدم

خب بایدم آروم نشم

اشتباه گفتم

باید بزنم بیرون

بیرون

اما ...

از این گوشت و پوست و تن

باید آزاد بشم

از این گوشت و پوست و تن

نمیخوام من باشم

میخوام خودم باشم

بدون من

ای وای

چقدر سخته

نمیشه بیان کرد

باید بزنم بیرون

از این زبان و حرف و گفتن هم باید بزنم بیرون

 

 

نوشته شده توسط هیبت در 20:44 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386

شرح حال واقعا حالا (همین الآن)

 

 

یه آدمو تصور کنین

عقلش خیلی کوچولو

زبونش خیلی خیلی دراز

پر رو

چشم سفید

جیق جیقو

همین الآن شروع کرد

میگه جیغ رو با قاف مینویسن بی سواد؟

درستش کن

چرا با قاف نوشتی با غین بنویس

تن صداش خیلی تیز

قشنگ رو اعصاب راه میره

بعد چند وقت مهمونمونه

البته ایشون صابخونن

خیلی الآن تعجب کردم

چون هیچی نمیگه

سکوت کرده و داره گوش مید و میبینه

چون بلند بلند دارم میخونمو میتایپم

البته گهگداری پوسخندی میزنه

اما سعی میکنه یواش که من نشنوم

آره موفق شدم

بلاخره تونستم رکورد یک دقیقه سکوتشو بشکونم

ای بابا نشد

همین الآن گفت یه چیزی بزنم فرق سرت ناراحت نشی

میفرمایند یه چیزی زدم فرق سرت

دوستان حلالم کنید

این موجود خواهر زنمه

خنده فرمودند

داشتم مرور میکردم

میگه پوزخند نه پوسخند کچل بی سواد

خب شما به غلط دیکته ای های من عادت کردین

من هم به این موجود عادت کردم

برای خود کشی راه خوبی انتخاب کردم نه؟

اگر دیگه آپ نکردم بدونید کی منو کشت

بای

نوشته شده توسط هیبت در 1:26 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم بهمن 1386

آموزش آشپزی

 

کاش بعضی از نفسها وقتی فرو میرفت

دیگه بر نمیگشت

تو همون سینه میموند

آخه بعضی از نفسها

وقتی میان بیرون

با درد میان

زجر آورن

هم اونی که نفس رو داده بیرون اذیت میشه

هم اطرافیان

 

داری فکر میکنی که اگر نفس بره تو نیاد بیرون آدم میمیره؟

خب بمیره

بهتر

نفسی که بخواد نفس کسه دیگریو بگیره

همون بهتر که خفه شه

نفسی که بو گندش بخواد همرو فراری بده

همون بهتر که خفه شه

نفسی که بخواد یه عمر پشیمونی ببار بیاره

همون بهتر که خفه شه

نفسی که بخواد دل کسی رو بشکونه

همون بهتر که خفه شه

نفسی که بخواد رسوا کنه

همون بهتر که خفه شه

 

بعضی نفسا که تو سینه بمونن

مثل ذره شنی تو صدف مروارید میشن

 

چشماتو ببند

نفس بکش

یه نفس عمیق

آروم

تا جایی که میتونی آروم

فکر کن

خیلی سریع فکر کن

به اندازه ی همین نفس بیشتر وقت نداری

فکر کن

همون فکرتو با نفست تو سینت نگه دار

انقدر نگه دار تا هم نفست هم فکرت تو سینت پخته بشه

ببین چقدر میتونی نگش داری

همون مقدار هم کافیه

بعد بدش بیرون

هم فکرتو

هم نفستو

خب

بینندگان و خوانندگان و شنوندگان محترم

غذای ما آماده اس

نوش جان

 

 

نوشته شده توسط هیبت در 17:7 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم بهمن 1386

ردپا

...ادامه

حالا با هم قدم میزنیم

با هم کوچه پس کوچه ها رو طی میکنیم

روزگار میگذرونیم

راضی ام

اما قانع نیستم

من پر پرواز می خوام

 هم پروازی  می خوام

هم نفسی می خوام

هم نشینی می خوام

من می خوام

همه چیزشو می خوام

لحظه به لحظشو می خوام

دونه دونه نفساشو میخوام

...

 

ادامه دارد....

میتونم ادامه بدم

اما نه

شوخی کردم

بسه دیگه

ادامه ندارد

 

نوشته شده توسط هیبت در 12:44 |  لینک ثابت   •