تبليغاتX
ربط دار - ستاره و مهسا2

شنبه بیست و سوم دی 1385

ستاره و مهسا2

صبح مهسا با صدای مامان از خواب بیدار شد

دیرش شده بود با عجله حاضر شد و از خونه خارج شد

امروز دانشگاه امتحان داشت

ظهر مهسا ناراحت و کسل از دانشگاه برگشت

وقتی چشمش به سفره افتاد سر جاش خشکش زد

مات و مبهوت به سفره و مامان و خواهره کوچیکش مهشید خیره شد

پیشونیش خیس عرق شد

مامان گفت: چته چرا ماتت برده لباساتو عوض کن بیا سره سفره

مهسا بخودش اومد با قدمهای سنگین به طرفه اتاقش رفت

بعد از چند بار صدا زدنه مامان بلاخره اومد و نشست سره سفره

خیلی بی اشتها غذا میخورد

رنگ صورتش شده بود مثل گچ

مامان با تعجب به مهسا نگاه میکرد ولی چیزی نمیگفت

تا صدای مهشید بلند شد که آب می خوام

لقمه تو گلوی مهسا گیر کرد

قاشق از دستش رها شد

شروع کرد سرفه کردن

مامان با تعجب گفت : چت شد یهو چرا اینجوری میکنی . پاشو آب بخور برای مهشیدم بیار

مهسا به زمین چسبیده بود

به هر زحمتی که بود خودشو از جا کند و به طرفه آشپزخانه رفت

پاهاش میلرزید

به سختی به پیش میرفت

نفسهای تنده صدا دار با سرفه هاش قاطی شده بود

بلاخره به یخچال رسید اما از چهره ی نگرانش مشخص بود که اصلا دوست نداشت برسه

با دستان لرزون دره یخچال باز کرد

پارچ آب رو برداشت

از کابینت کناره یخچال لیوان برداشت

چشماش گرد شده بود به طرفه زمینه آشپزخانه

حتی یک پلک هم نمیزد

پارچ تو دستش میلرزید

آنقدر شدید که قطره قطره آب از پارچ به بیرون میریخت

مامان و مهشید بدون هیچ حرفی با چشمانه خیره به مهسا نگاه میکردند

مهسا با قدمهای کوچیکو لرزون به پیش میرفت

چشماش به طرفه مامان برگشت

یک نگاهه ملتمسانه

هنوز نگاهش تموم نشده بود

که پاهاش به هوا پرتاب شد

مهسا محکم به کفه آشپزخانه کوبیده شد

صدای شکستنه شیشه

جیغ بلند مهسا

فریاد مامان

جیغ مهشید

مامان به طرفه آشپزخانه دوید

دسته مهسا پره خون شده بود

مهسا خیره به سقف آشپزخانه نگاه میکرد

عضلاته صورتش شدیدا به لرزه افتاده بود

قطرات اشک از چشماش سرازیر شده بود

دسته لرزونشو که قطره قطره ازش خون میریخت جلوی چشماش آورد

با دهانه باز نگاه میکرد

صدای جیغ جیغ و قر قره مامانو نمیشنید

بلاخره به زحمت مامان مهسا رو از کف آشپزخانه بلند کرد

زخم شدید بود و عمیق

آب قند

پانسمان موقت مامان با پارچه

درمانگاه

دکتر

6 تا بخیه

در تمام مراحل مهسا مات مات بود

درد سوزنهای بخیه اصلا حالت چهره اش را عوض نمیکرد

بدون هیچ صدایی فقط اشک میریخت

جواب سوالات مامان ، دکتر ، پرستارو نفهمید که داده یا نه

حالا

مهسا با اضطراب شدید کنار پنجره رو تختش نشسته

یک لحظه انگشت از دهانش جدا نمیشه

رنگش پریده

جوابه ستاره رو چی بده؟

قول داده بود که هیچ عکس العملی برای اتفاقی که براش افتاد نشون نده

آیا ستاره میاد؟

آیا اونو میبخشه؟

آیا در امتحان مردود شده؟

آیا بازهم ستاره براش از آینده میگه؟

هرلحظه که به شب نزدیکتر میشه مهسا اضطرابش بیشتر میشه

گاهی میخنده

گاهی گریه میکنه

گاهی اخم میکنه

گاهی چهرش از درده تکون خوردنه دست مجروحش مچاله میشه

بلاخره انتظار دوباره به پایان رسید

ستاره آمد

مهسا رنگش کماکان مثله گچ سفیده

دونه های عرق رو پیشونیش پر شده

نفساش آروم میشه

به ستاره خیره میشه

توان صحبت نداره

سری به عنوانه سلام تکون میده

خیره به ستاره

بدون حرکته اضافی

حتی یک پلک بهم زدن

این داستان ادامه دارد....

 

نوشته شده توسط هیبت در 22:30 |  لینک ثابت   •