ربط دار
دلم درياييه . اگر گفتي چرا؟!
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
قصه ي نا تمام
یکی بود یکی نبود
یکی نبود اما فکر میکردند یکی یکی بود
یکی نبود اما انگار باید یکی بود
یکی بود مهمه- حالا میخواد یکی بود- یکی یکی بود -یا اصلا یکی نبود
زیر گنبد کبود
نه زیر گند کبود نه
توی گنبد کبود
بیرون گنبد کبود
زیر گنبد کبود
روی گنبد کبود
هیشکی نبود (باور نداری بیا بگرد)![]()
یه قفس خیلی خیلی گنده بود
شاید هم یه آرزوی پرواز خیلی خیلی کوچولو بود
دل گنجیشک قصه ی ما پر حصرت بود
آخه بال و پرش شکسته بود
نه فکر کنی شکسته بود
نه
تو خونش دوتا جوجه نشسته بود
که پر پرواز گنجیشک رو بسته بود
دوتا جوجه
یکی دم
یکی باز دم
....
......
............
...........
..............
.............
قصه ي ما بسر رسيد؟!!!
نه
كلاغه به خونش رسيد
اما قصه ي ما بسر نرسيد
نوشته شده توسط هیبت
در 13:35 | لینک ثابت
•
