جمعه سیزدهم بهمن 1385
جنون مگسی
سارا داخل ماشين پژو 405 صندلي عقب كنار پنجره نشسته و ماشين با سرعت زياد در حركت است. سارا به طلوع خورشيد چشم دوخته و دستانش را در مسير باد بازي مي دهد. پدر و مادرش در صندليهاي جلوت ساكت نشسته اند. ناگهان يك مگس محكم به دست او مي خورد و له مي شود. هم زمان مگس ديگري به داخل ماشين پرت مي شود. آقا مگسه كه از له شدن همسرش كف دست سارا شوكه شده است به صورت او مات شده و با خشم به سارا نگاه مي كند و پس از چند لحظه به سر و صورت سارا حمله مي كند. سارا با حركت دست سعي دارد مگس را رد كند. يكي از ضربات دستش به مگس مي خورد و او را به گوشه اي پرت مي كند. مگس وقتي از جنگ تن به تن نا اميد مي شود، خود را درون كيسه تخمه كه بين صندلي هاي جلوست مي رساند. سارا با دستمال كاغذي خانم مگس را از روي دستش پاك مي كند. آقا مگسه با چشمان اشك بار منتظر لحظه انتقام مي نشيند.
سارا از راه مي رسد. كيسة تخمه دستش است و حواسش به آقا مگسه نيست كه درون آن اين ور و آن ور پرت مي شود. كيسه را روي كابينت آشپزخانه مي اندازد. مگس از درون كيسه بيرون مي آيد و پرواز مي كند و به دنبال سارا به اتاقش مي رود.
مادر سارا: دخترم يواش يواش پذيرايي رو مرتب كن كه عصري خواستگار قراره بياد.
سارا با شنيدن صداي مادر كمي سرخ مي شود. لبش را مي گزد و بدون اين كه حرفي بزند مشغول كار مي شود.
سارا كنار چارچوب در ايستاده و به صداي پدر گوش مي دهد كه با ميهمانان كه خواستگارهاي سارا هستند صحبت مي كند. پدر داماد دوست پدر ساراست و با هم خودماني صحبت مي كنند. آقا داماد هم سرش را پايين انداخته و حرفي نمي زند. سارا با شنيدن بعضي حرف هاي پدر و پدر داماد لبش را مي گزد و سرخ مي شود. در ميان صحبت حرف از چاي مي شود. سارا سريع آينه دستي خودش را بر مي دارد و سر و وضع و روسري خودش را مرتب مي كند. مادر از داخل صدا مي زند:
ـ سارا جان! دخترم چاي بيار.
سارا سريع شروع به ريختن چاي مي كند. سيني كه آماده مي شود آن را با دست هاي لرزان و سري پايين به داخل مي برد. سيني مي لرزد و صداي استكان ها بلند شده است. آقا مگسه كه سارا را زير نظر دارد به دنبال او داخل مي شود.
سارا پس از سلام به طرف ميهمان ها مي رود و شروع به تعارف چاي مي كند. خيس عرق شده و لبانش را مي گزد. اوج لرزش دست او هنگام تعارف چاي به داماد است. قبل از اين كه داماد چاي را بردارد، آقا مگسه در يك عمليات انتحاري به داخل فنجان چاي شيرجه مي رود. دختر مي ترسد و جيغ مي زند، سيني رها مي شود و چاي داغ روي داماد مي ريزد. داماد از سوزش بالا و پايين مي پرد. مگس بي حركت درون سيني روي چاي هاي داغ شناور است.

